X
تبلیغات
یادداشتهای ادبی خارج از محدوده ی تاریخ

یادداشتهای ادبی خارج از محدوده ی تاریخ

یازماق یاشاماق دیر و هر انسان یازدیغی قدر یاشایاجاق

اؤنملی بیر وورغولاما

دوست‌لارین ببر چوخ من‌دن وبلاگیم‌دا گئج گئج یازی و مقاله یایینلاماغیمین نه‌دنین سوروشاراق داها یازماق‌دان قالمیشام سانیرلار آما قوللوغونوزا دئمه‌لی‌یم من هر زمان کی کیمی چوخلو یازی‌لاریم اولور آما ایکی نه‌دن اوزون‌دن وبلاگ‌دا چوخ گئج گئج یایینلانیر: ۱- وبلاگ‌دا ساده‌جه دیل و ادبیات قونولو یازی‌لاری یایینلاماق قراریندایام آما یازی‌لاریمین داها چوخو تاریخ و سوسیولوژی قونولاریندا اولور و گئتدیکجه ادبی قونولاردان اوزاق‌لاشیرام. ۲- یازی‌لاریمی اؤنجه بیر درگی‌ده یایینلاییب سونرا وبلاگا قویماق قراریندایام آما یازی‌لاریمی یاینلایابیله‌جه‌ییم درگی‌لر چوخ آزدی. ساده‌جه زنگانین بایرام و موج بیداری درگی‌لرینده یازی‌لاریمی یایینلاماغی مناسب گؤرورم، اونلارداکی آخساقلیغا دوشوب گئج گئج چیخیرلار.  بیرده کی اساس آراشدیرما و اوزون مقاله‌لری هئچ بو ایکی درگی‌ده‌ده یایینلاماق امکانیم یوخ‌دور! یئنی جدی درگی‌لرین یولون گؤزله‌ییریک بلکه‌ده بیزیم عمروموز یئتمه‌دی و آذربایجان‌دا جدی و علمی درگی‌لرین یایینلانماغین گؤرمه‌دیک هئچ!

 

نگاهی به کتاب آموزشی زبان تورکی قشقایی اثر آقای کامران فریدونی کشکولی     

ابتدائاً خوشوقتم که خوشحالی عمیق قلبی خودم را از این اتفاق مبارک ابراز نمایم که به عنوان یک دانشجو و معلم آذربایجانی، یادداشتی کوتاه برای کتاب یک دوست بسیار عزیز از جامعه همزبانمان در جغرافیایی فرسخ‌ها دور از ما می‌نویسم. خبر نشر اینترنتی این کتاب را نویسنده کتاب لطف نموده با ارسال اس.ام.اس به من خبر دادند. کتاب مورد بحث، کتابی است با عنوان «بایداق؛ قاشقایی تورکجه‌سی‌نین اؤیره‌تیمی اوشاق‌لارایچین» (بایداق؛ آموزش زبان تورکی قشقایی به کودکان) به کوشش نویسنده و فرهنگی جوان قشقایی؛ آقای کامران فریدونی کشکولی. آقای فریدونی را از نزدیک ندیده و حتی گفتگوی تلفنی هم با ایشان نداشته‌ام بلکه ارتباطمان محدود به اینترنت و اس.ام.اس بوده است. آشنایی اولیه من با ایشان هم به خاطر نیاز به اطلاعاتی بود که در حین ترجمه کتاب بسیار گراسنگ «ایران تورک‌لری» (ترک‌های ایران) اثر مرحوم رسول‌زاده از تورکی استانبولی به فارسی[1]، جهت تکمیل اطلاعات بخش قشقایی‌ها داشتم. رسول‌زاده در این اثر ارزشمند چند مقاله به شرح احوال تورکان قشقایی‌ اختصاص داده که جایگاهی رفیع در تاریخ تورک‌شناسی و قشقایی‌شناسی دارند. حین ترجمه این بخش‌ها لازم دانستم نام همه ایلات و طوایف قشقایی را در ذیل کتاب بیاورم و بهترین و آسان‌ترین راه را پرسش از یکی از محققین قشقایی دانسته و با مراجعه به سایت قشقایی‌شناسی با آقای فریدونی مرتبط شدم و ایشان لطف نموده سیاهه کاملی از ایلات و طوایف قشقایی را برایم فرستادند و به کتاب الصاق نمودم و پس از آن نیز ارتباط ما گاه‌به‌گاه از طریق اینترنت و پیام کوتاه تا به امروز ادامه یافته است و در حالی که گمان می‌بردم ایشان مردی میان‌سال باشند، اولین بار عکس‌شان را در نسخه الکترونیکی کتاب مذکور («بایداق؛ قاشقای تورکجه‌سی‌نین اؤیره‌تیمی اوشاق‌لارایچین» (بایداق؛ آموزش ترکی قشقایی به کودکان) دیدم و با ملاحظه جوانی ایشان از آنچه در گمان من بود، خوشحالی‌ام افزون‌تر شد از اینکه جوانانی پرهمت از میان جامعه شریف قشقایی برآمده‌اند که خادم فرهنگ ملت خویش‌اند نه دیگران.

به هر حال با مطالعه کتاب ایشان بر خود لازم دانستم تا یادداشتی جهت قدردانی از این همت فرهنگی ایشان نوشته و احساسات قلبی خودم را ابراز نموده و اعلام نمایم که سرنوشت و فرهنگ همزبانان قشقایی‌مان برای ما از اهم مهمات است.

کتاب مذکور در نه صفحه با طرح جلد و صفحات رنگی و مصور تدوین شده و از نظر ترکیب رنگ نیز به سبب استفاده از رنگ‌های شاد، مناسب کودکان است اما متاسفانه نویسنده اظهار نفرموده‌اند که دقیقاً برای کدام مقطع سنی نوشته شده است؟ مقدمه کتاب نوشته‌ای متوسط است اما به نظر بنده مناسب این کتاب نیست چون بیش از موضوع کتاب و کوشش برای عرضه اطلاعات بیشتر درباره کتاب، به مسائل دیگر آن هم به صورتی بسیار جسته- گریخته پرداخته است و امیدوارم آقای فریدونی به خصوص به سبب اظهار قصدشان مبنی بر انتشار رسمی کتاب، مقدمه‌ای مناسب‌تر برای کتاب بنویسند که بیشتر به موضوع زبان تورکی و لهجه قشقایی این زبان و موضوع کتاب بپردازد. همچنین بسیار مناسبت دارد که مؤلف توضیحی درباره روش و متد کتاب و اینکه آیا این متد ابداع خودشان است یا از روش‌های موجود در زمینه کتاب کودکان استفاده فرموده‌اند، ارائه بفرمایند. مطلب دیگری که جای آن کاملاً خالی است، ارائه توضیح جامع و کامل درباره الفبای به کار رفته در کتاب است. آیا این الفبا برای اولین بار توسط ایشان ارائه و پیشنهاد شده است یا قبلاً ابداع شده و به کار رفته است؟ اگر جواب مثبت است توسط چه کسانی و از چه زمانی؟ و نیز در کدام آثار به کار رفته است؟ چون هم اینک مهمترین و مهمترین مسئله در مورد الفبای زبان تورکی در جغرافیای تورکان ایران، مسئله اورتوگرافی و طرز نوشتار است. الفبایی که ایشان در جدول صفحه دوم کتاب آورده‌اند 35 حرف دارد و در واقع سه حرف بیشتر از الفبای تورکی آذربایجانی و هفت حرف بیشتر از الفبای تورکی استانبولی دارد. من تنها به مسئله تشابه و تفاوت الفبای مندرج در کتاب مذکور با الفبای تورکی آذربایجانی پرداخته و بحث مقایسه آن با الفبای تورکی استانبولی را به فرصتی دیگر وامی‌گذارم. این مقایسه و بررسی را از آن جهت لازم و ضروری می‌دانم که ایجاد حداکثر همگرایی و هماهنگی بین تورکان ساکن جغرافیای ایران از هر نظر به خصوص در زمینه زبان نوشتار و رسم‌الخط را از اهم مهمات می‌دانم و نیز چون الفبای لاتین مرسوم در آذربایجان شمالی در آذربایجان ایران نیز به عنوان الفبای رسمی به رسمیت شناخته شده و الفبای عربی رسمی نیز از سوی دانشمندان و زبان‌شناسان ما طی جلسات مکرر اورتوگرافی برای زبان تورکی آذربایجانی در ایران تصویب شده و هم اکنون در تمامی نشریات و توسط تورکی‌نویسان ما با اندکی اختلافات مورد استفاده است، این الفباهای مصوب و مرسوم (هم الفبای لاتین و هم الفبای عرب) را الگویی موجود و مناسب برای همه تورکان ساکن جغرافیای ایران از خراسان گرفته تا شیراز و لرستان می‌دانم و این الگو را نه از روی تعصب آذربایجانی بلکه از آن جهت برای همه تورکان ایران پیشنهاد می‌نمایم که دیری است که رسمیت یافته و مجری است و اشکالات آن به حداقل رسیده و در واقع الگو و نقشه راهی حاضر و آماده برای همه تورکان ایران است و اگر همه آنها به ویژه عزیزان قشقایی نیز در تنظیم الفبا(چه الفبای عرب چه الفبای لاتین) برای تورکی قشقایی، از این الگوی موجود مناسب استفاده فرمایند، علاوه بر تسهیل کار خود مهم‌ترین و بزرگ‌ترین گام در جهت ایجاد حداکثر همسانی، هماهنگی و وحدت بین تمامی تورکان ایران را برخواهند داشت، زیرا همریشه و همزبان بودن ما واقعیتی است بدیهی و غیرقابل انکار و ما فرزندان از هم به دور افتاده یک ملت، اگر در این حرکت عظیم بازگشت به خویشتن، نهایت کوشش جهت نزدیکی و همسانی هر چه بیشتر در عین حفظ تفاوت‌های فرهنگی ارزشمند به عنوان میراث فرهنگی متنوع را به خرج دهیم، ره صد ساله را در مدتی اندک پیموده و آینده را از آن خود خواهیم نمود.

در  35 حرف الفبای مندرج در جدول مذکور[2]، حروفی با عناوینِ «ای» نازک بسته، «اوو» و «نگ» (نون غنه)، حروفی هستند که در تورکی آذربایجانی وجود ندارند. البته «نگ» (نون غنه) تا زمان‌های اخیر در تورکی آذربایجانی وجود داشت و نوشته می‌شد ولی هم اکنون شامل قانون حذف تلطیف زبان و گذشت زمان شده و دیگر وجود نداشته و «گ» آن در «ن» مستهلک شده و تنها به شکل «ن» نوشته می‌شود (به عنوان مثال در گذشته به شکل: علی‌نینگ آتاسی نوشته می‌شد اما هم اکنون به شکل: علی‌نین آتاسی نوشته می‌شود). برای این سه حرف مذکور، در الفبای لاتین موجود در جدول مذکور نیز شکل نوشتاری مخصوص پیشنهاد شده که چون بنده نمی‌دانم در صفحه‌کلید کامپیوتر توسط کدام کلید در تنظیمات کدام زبان این حروف را می‌توان تایپ کرد، جهت مشاهده شکل لاتین این حروف، خواننده محترم را به جدول موجود در کتاب آقای فریدونی ارجاع می‌دهم و از ایشان خواهش می‌کنم در ضمن توضیحاتی که انشالله  درباره این الفبا به این کتاب علاوه خواهند نمود، در این باره اطلاعات کافی ارائه بفرمایند.

در ردیف ششم جدولِ حروفِ مذکور، حرف فتحه (اَ، ـــَــ) آورده شده و شکل لاتین آن در مقابلش به این شکل (E-e)، در ردیف هفتم نیز کسره (اِ، ـــِـــ) و شکل لاتین آن نیز در مقابلش به این شکل E-e  با یک سرکش در سمت راستشان (باز به سبب عدم اطلاع از چگونگی تایپ آن خواننده محترم را به جدول مذکور ارجاع می‌دهم) آورده شده. اما بنده - اگر حمل بر جسارت نشود- پیشنهاد می‌کنم حرکات کسره و فتحه را همانند الفبای تورکی آذربایجانی به ترتیب به این شکل بنویسند: ائـ، ئــ: E-e و اَ، ـــَــ : Ə-ə  زیرا علاوه بر راحتی تایپ کسره و فتحه به این شکل در صفحه کلید، همانگونه که سی حرف این جدول عین الفبای تورکی آذربایجانی است، این دو حرکه (فتحه و کسره) نیز در تورکی قشقایی عیناً به شکل موجود در تورکی آذربایجانی نوشته شده و اختلاف نوشتاری این دو لهجه مهم از زبان تورکی تنها به سه حرفی محدود خواهد شد که در تورکی قشقایی وجود داشته و در تورکی آذربایجانی وجود ندارد (حروف «ای» نازک بسته، «اوو» و «نگ»).

همچنین در این جدول در مقابل  حرف S-s  فقط «س»، در مقابل  حرف T-t فقط «ت» و در مقابل حرف Z-z فقط «ز» آورده شده در حالی که طبق اصول اورتوگرافی باید در مقابل S-s  «ص» و «ث»، در مقابل T-t «ط» و در مقابل Z-z «ض» و «ظ» نیز نوشته شوند تا تکلیف معادل‌سازی بین الفبای لاتین و الفبای عرب در زبان املای زبان تورکی، دقیقاً مشخص و معین شده و از بروز احتمالی بلاتکلیفی و اختلال یادگیری برای آموزش‌پذیران جلوگیری شود.

در بخش آموزش مصور کلمات، علاوه بر درج تصاویری مانند چشم، مسواک و...، املای کلمات نیز در زیر آنها البته فقط به الفبای لاتین نوشته شده. این بخش برای نوآموزان بسیار جالب خواهد بود زیرا آموزش مصور کلمات از بهترین و جذاب‌ترین روش‌های آموزش املا برای کودکان است اما به نظر می‌رسد دو کاستی مهم در این بخش وجود دارد. یکی اینکه اگر این کلمات طبق ترتیب الفبایی موجود در جدول تنظیم شود، بسیار بهتر خواهد بود دیگر اینکه اگر در زیر هر تصویر علاوه بر املای لاتین، املای الفبای عربی کلمات نیز نوشته شود، آموزش‌پذیر علاوه بر یادگیری املای حروف به الفبای لاتین، املای آنها به الفبای عربی را نیز یاد خواهند گرفت، زیرا در شرایط فعلی، تعلیم و تعلم خواندن و نوشتن زبان تورکی به الفبای عربی اهمیتی برابر و حتی شاید بیشتر از تعلیم و تعلم آن به الفبای لاتین دارد.

جای دارد یادآور شوم که از مشاهده تصاویر موجود در کتاب لذت بسیار بردم زیرا این تصاویر ریشه در فرهنگ و هویت تورکان قشقایی دارد و آقای فریدونی برای کودکان معصوم و مظلوم قشقایی که همانند ما همیشه از لذت مشاهده تصاویر مورد علاقه محیط زندگی کودکانه خود در کتب رسمی مدرسه محروم بوده و هستند، تحفه بسیار شادی‌آوری حاضر نموده‌اند. همچنین با مطالعه این کتاب بیش از پیش به قرابت، نزدیکی، همریشگی و حتی همسانی فرهنگ و زبان تورکی آذربایجانی با زبان و فرهنگ تورکی قشقایی پی بردم و از این قرابت و همسانی احساس خوشوقتی‌ای وصف ‌ناپذیر نمودم و بی‌تردید اگر عزیزان قشقایی هر چه بیشتر پی به این همسانی و همریشگی با آذربایجان و آذربایجانی‌ها ببرند، خود را در قلب مناطق غیر هم‌زبان خودشان یعنی هموطنان فارس‌زبان تنها و غریب احساس نخواهند کرد.

در پایان با تقدیم دوباره احساسات قلبی خودم به تمامی عزیزان و همزبانان قشقایی به ویژه اهل قلم و فرهنگ‌پژوهان خودشناس قشقایی از جمله دوست عزیزم آقای فریدونی، تبریکات صمیمانه خود را به خاطر وجود چنین غرور ملی و علاقه به فرهنگ و زبان ملی در روح و قلبشان به ایشان تقدیم می‌دارم و امیدوارم به توفیقات روزافزون در راستای حفظ و اعتلای زبان و فرهنگ تورکی قشقایی دست یابند زیرا حفظ و پرورش فرهنگ خودی و تلاش برای ایجاد جامعه‌ای نوین بر اساس موجودیت ملی خود را از بزرگ‌ترین توفیقات برای انسان معاصر می‌دانم.

 

 

 



[1] - بیش از یک سال است که ترجمه این کتاب به فارسی را با یاری آقای عیوض بیات به پایان آورده‌ایم اما متاسفانه بنا به دلایلی هنوز موفق به نشر آن نشده‌ایم.

[2] - جهت مشاهده این جدول به فایل پی.دی.اف کتاب موجود در سایت: www.tqbd.org مراجعه فرمائید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392ساعت 4 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

شهرلرین کیملیگی، اؤلولر و دیری‌لر

شهرین أن بسیط و ساده تعریفی؛ «سایی‌سی یوزدن باشلایاراق نئچه میلیونا واران انسان توپلانماسیندان یارانان بیر توپلولوق» دور. کندله شهرین اؤزل فرقی اقتصاد سیستئمینده دیر. شهر دئییلن توپلومون اقتصاد قایناغی صنعت‌له تجارت آما کندین اقتصاد قایناغی اکینچی‌لیک‌له حئیوان بسله‌مک دیر. کندله شهر آراسیندا داها بیر اؤنملی فرق تانینماماق دیر یعنی بیر انسان توپلوموندا انسان‌لار بیربیرینی راحاتلیق‌لا تانیرسالار او توپلوم کند آما کیمسه کیمسه‌نی تانیمیرسا اورا شهردیر البته بو اؤزل‌لیک چوخ اؤنم داشییان بیر اؤزل‌لیک دئییل و اؤنملی اؤزل‌لیک‌لر داها آرتیق اقتصاد، کولتور و اداره طرزلرینه باغلی دیر. کند و شهر آراسیندا اورتاق نئجه‌لیک‌لرین بیری توپلومسال دَرنَک‌لر دیرلر. توپلومسال دَرنَک‌لرین شهر، کند و کؤچری عشیره‌لردن اولوشان انسان توپلولوق‌لاریندا بئله ا‌ؤزل یئر و رول‌لاری وار دیر. هر بیر توپلومسال دَرنَگین قورولماسی، ایچینده اولدوغو توپلومون سیستئماتیک ادراه طرزینه دوغرو یورومه‌گینه آتیلان بیر آددیم دیر. توپلومسال دَرنَک‌لر، اورتاق دوشونجه، اورتاق مسلک، اورتاق ایش- پئشه، اورتاق سیاسی گؤوروش و هابئله باشقا اورتاقلیق‌لاری اوزره بیر آرایا گلن انسان‌لاردان یارانیرلار. بو دَرنَک‌لرین أن اؤنملی رول‌لاری نه دیر؟ بونلار بوتون توپلوم‌لاردا گوج دنگه‌سین ساغلایاراق اؤلکه‌نین بوتون اقتصادی- سیاسی گوجونون بیر شخص یا بیر اؤزل قوروپ و تشکیلات الینه کئچمه‌سینه قارشی چیخیرلار. یاشادیغیمیز عصرین أن اؤنملی و آدلیم توپلومسال دَرنَک‌لری سیاسی پارتیالار دیرلار. بو پارتیالارین هر بیری نئچه مین بلکه‌ده نئچه میلیون اورتاق سیاسی گؤروشو اولان انسان‌لاری تمثیل ائدیر و اونلارین اؤز اؤلکه‌لری‌نین اداره‌سینده اولان حق‌لرینی اونلارایچین قازاندیریرلار. بو اساس‌دا منجه توپلومسال دَرنَک‌لرین قایناغی انسان‌لار آراسیندا اولان بَنزَرلیک‌لر و فرق‌لر دیر. هئچ بیر انسان توپلولوغوندا هامی بیر جور یاشاییب بیر جور دوشونمه‌ییر. بیر اؤلکه‌ده هامی بیر جور یاشاییب بیر جور دوشونورسه کسین‌لیک‌له او اؤلکه أن آزیندان نئچه یوز ایل دیکتاتور دوشونجه و حاکمیت آلتیندا یاشاییب یاشایاجاق.  عینی زمان‌دا هئچ بیر انسان توپلولوغوندا هئچ کیمسه اؤز حیات و دوشونجه‌ طرزینده یالنیزدئییل و هر کیمسه‌نین اؤزونه تای تاپاجاغی چوخ انسان‌لار وار. آما خاطیرلاتدیغیم کیمی بو دَرنَک‌لرین آراسیندا بیر دَرنَک استثنادیر. هانسی دَرنَک؟ مزارلیق. مساعد گؤرورسه‌نیز بو سس‌سیز- سمیرسیز دَرنَگی «قارا دَرنَک» آدلاندیراق.

مزارلیق‌لار بوتون انسان توپلولوقلاری‌نین یانیسیرا یاشایان سس‌سیز دَرنَک‌لر دیرلر. بو اؤزل دَرنَک‌لر چئشیدلی‌لیک‌دن دئییل تام وجودویلا بیر اولماق‌دان یارانیرلار. بو قارا و سس‌سیز دَرنَک‌ ده نه دوشونجه وار نه اقتصاد نه سیاست. ساده‌جه مطلق سکوت دور و سکوت. بو دَرنَک ده اویه اولانلار نه‌دن اوردا اولدوقلاری و اوردا اویه اولدوقلاری‌نی بئله بیلمه‌ییرلر. عجبا! بئله بیر سس‌سیز- سمیرسیز خاصیت‌سیز و جان‌سیز مزارلاردان اولوشان دَرنَگین گَرَگی و دَیَری نه دیر؟ منجه بو بوتون غوغالاردان و ساواش‌لاردان سونرا دوست- دوشمانی بیرله‌شدیرن قارا درنگین اؤز یئرینده اؤزل فایداسی و ایشلَمی وار. مزارلیق‌لار بول‌لو چئشیدلی‌لیک‌لر اوزره دالاشیب- دارتیشان انسان‌لارا معنوی بیر بیچیم ده باریشسال یاشاماغا چالیشماغی دوشوندوردوک‌دن علاوه، هر توپلومون گؤزو اؤنونده یئر اوزونه قازیلیب یازیلان تاریخی دیر.  

مزارلیق‌لارین اولدوقجا بؤیوک‌لوک و تاریخ‌لی‌لیغی اولدوقلاری شهر، کند و یوردون بؤیوک‌لوک و تاریخ‌لی اولدوغونو گؤسته‌ریر. مزارلیق‌سیز هئچ بیر انسان اوتوراغی یوخ دور. کؤچری‌لرین‌ده مزارلیق‌لاری وار بیری‌سی یایلاق‌دا بیری‌سی‌ایسه قیشلاق‌دا. اساطیر یوروموندادا مزارلیق، اسکی‌لیک و کؤکلولوک سیمبولودور. بعضی ادبی اثرلرده حتی انسان توپلولوقلاری‌نین تاریخی کیملیک و وارلیق‌لریندان بیر بلگه دیر. مثال‌ایچین: چنگیز آیتماتووون «گون وار عصره برابر» رومانیندا «آنا بئیت» آدلی اونودولموش اسکی بیر مزارلیق، اؤلمک و یوخ اولماق اوزره اولان قازاق کیملیگی‌نین تاریخی روحو و سیمبولودور. بو مزارلیق چوخ زمان‌لاردی اؤز حالینا بوراخیلیب اونودولوب. بو اسکی مزارلیق‌دا «نایمان آنا» باسدیریلیب. نایمان آنا اؤز کیملیگیندن چیخاریلیب مانقورتا دؤنن اوغلونون زهرلی اوخوایله اؤلوب و بیزیم باخیشیمیزلا بیر شهیددیر. یازیچی نایمان آنانی‌دا قازاق کیملیگی‌نین دوغولماق قایناغی کیمی دَیَرله‌ندیریر. بس قازاق کیملیگی‌نین کؤک و قایناغی اولان نایمان آنا باسدیریلان اونودولموش مزارلیق، قازاق کیملیگی‌نین توز- تورپاق آلتیندا یاتان تاریخی دیر و بو اؤلموش- اونودولموش تاریخ «ائدیگی» آدلی قازاق روحو داشییان کیشی‌نین دوشونجه‌سی‌ایله یئنی‌دن جانلانیر. ائدیگی أن اسکی و تام قازاق یاشایان دوستو «قازانقاپ»ی آنابئیت مزارلیقیندا باسدیرماق ایسته‌ییر و بو ایستَک سیمبولیک صورت‌ده، قازاق روحونون اؤز کیملیگینه دؤنمه‌گی دیر. بئله‌لیک‌له مزارلیق ساده‌جه بیر دَیَرسیز اؤلولر کلوکسیونو دئییل. مزارلیق شهرین، کندین یا اوبانین یانیندا یاشادیغی تاریخی دیر. کئچمیش‌ده اؤزل‌لیک‌له قوتسال انسان‌لارین مزارلاری آشیری اساطیری دوشونجه و دویغولار اساسیندا، چوخ مقدس یئرلره چئوریله‌رک زیارت ائدیلیردیلر. البته بیزیم اؤلکه‌میزده تأسف‌له هله‌ده بو آشیری‌لیق تام گوجوایله یاشاماق‌دا دیر.

مزارلیق تاریخی قونولو کتابلاریمیزدا وار. بیزیم تاریخیمیزدا بو کتاب‌لارین أن آدلیمی تبریز مزارلیق‌لارین تانیتدیران «روضات‌الجنان و جنات‌الجنان» آدلی بیر کتاب دیر. بو کتابین یازاری تبریزلی حافظ حسین ابن کربلایی[1] اؤز کتابیندا تبریزین مزارلیق‌لاری اؤزل‌لیک‌له قوتسال شیخ‌لار و پیرلرین مزارلارین آراشدیریب تانیتدیرمیشدیر. تانیدیغیم قدر زنگانین اوچ مزارلیق و تبریزین ایکی بؤیوک و اسکی مزارلیق‌لاری وار. بو مزارلیق‌لاری سئیر ائتدیگیمیزده نئچه یوز ایل‌ بلکه مین ایل‌دن بری بو شهرده یاشاییب بورایا کیملیک وئریب بورادا اؤلن‌لری دوشونوروک. ابن کربلایی‌نین کتابین اوخودوغوموزدادا تبریزین نئچه مین ایل‌دن بری بو شهرده یاشاییب، باسدیریلدیقلاری مزارلیق‌لارین بئله یوخ اولدوغو خالقین دوشوندوک‌ده، بو توز- توپراغا قاریشمیش انسان‌لارین تاریخی بیر افسانه‌یه چئوریلمک دویغوسو داریخدیریر روحوموزو. 

مزارلیق‌لارین آرکولوژیک اؤنم‌لری‌ده وار. بو ساحه‌ده هامی‌سیندان داها اسکی و داها ا‌ؤنملی‌سی تبریزین گؤی مسجدی‌نین آرخاسینداکی یئر آلتیندا تاپیلاان، دمیر عصریندن قالان مزارلیق دیر. بو مزارلیق ایندی «دمیر عصر موزه‌سی» آدی‌ایله بیر موزه کیمی گؤزوموزون اؤنونه سرگی‌له‌نیب. بو موزه- مزارلیغا اندیگیمیزده تبریزین افسانه‌لرده‌ده بئله آلینیب قید اولونمایان تاریخی فیرلادیر باشیمیزی. بونلار کیم‌ایمیش‌لر؟ کیملیک‌لری نه‌ایمیش؟ نئجه یاشاییرمیش‌لار؟...؟...؟ کئشکه! آه کئشکه بونلارین بیریسی‌ایله بیر دانیشابیلسه‌یدیم! اونلار چوروموش گؤوده‌لری و ازیلیب- اریمیش اینجه‌لیب بیر ناخیشا دؤنن سوموک‌لری‌ایله توپراق اوزرینه یازیب‌لار تبریزین تاریخینی آما یازیق‌لار اولسون کی بیز بیر شئی اوخویابیلمیریک بو یازی‌دان آما نه قدر اوخویابیلمه‌سک‌ده بو مزارلیق‌دان آذربایجان موزه‌سینه داشینیب اورادا سرگی‌له‌نن قوجاق قوجاغا ابدی یوخویا دالان ایکی سئوگیلی‌نین سوموک هئیکل‌لری بؤیوک بیر تاریخ کتابی دیر. باشاباش سئوگی و عشق دولو انسان حیاتی‌نین ساییلان بیر اؤرنگی.

آذربایجان و تبریزین تام ترسینه، اؤز یئرینده بؤیوک بیر استثنادا وار. بو استثنا جولفا شهری دیر. جولفا شهری‌نین مزارلیغی یوخ دور. یعنی بورادا اؤلن هئچ کیمسه بوردا باسدیریلمیر بلکی گؤوده‌سی اؤز کندی، شهری یا ائل- اوباسینا آپاریلیب باسدیریلیر. عجبا! بو قارا دَرنَک‌سیز  شهرده یاشایان انسان‌لارین بیر مزارلیق‌دا یاتاجاق قدر اورتاق تاریخی یوخ مو؟

 

 



[1] - باخ: ابن کربلایی تبریزی، حافظ حسین، روضات الجنان وجنات الجنان، به تصحیح و تعلیق جعفر سلطان القرائی، بنگاه نشر و ترجمه کتاب، تهران، 1344.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 5 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

خبر وئرین عنقا قوشونا

نه آغلاماق یئتر

نه سیزلاماق

ایچیمیزده زبانه چکن جهنم اودودور بو

اقیانوس‌لار بئله سؤندوره‌بیلمز بیر شعله‌سین

بیز جهنم اسیری‌ییک

جهنم ده نه جور بسله‌نه‌بیلیر قونچالار؟

آچیلمامیش یانیر

کول اولور

هر آن بیر زبانه‌سی قالخیر بو آتشین

و هر قالخدیق‌دا بیر قوجاق قونچا یاندیریر

قونچالاری یاندیریر

ال‌لری قوینوندا قالان باغبان‌لار؛آنالارین باغرین یاخیر

خبر وئرین باهارلا گلن قارانقوش‌لارا

گئری دؤنسون‌لر قوزئی‌لره

بو جهنم ده قارانقوش هاوا آلان بیر باهار قالمادی آرتیق

خبر وئرین بایقوش‌لارا

اؤلوم لای لایی چالسین کول اولموش قونچالارا

خبر وئرین قارا یئل‌لره

بیر اوووج کول سووورسونلار آچیلمیش باش‌لارا

خبر وئرین قاف داغی‌نین زمهری‌سینده اویان عنقایا

جهنم یانغینین‌دان بیر حیات دوغورابیلدی بلکه‌ده

خبر وئرین اؤلوم زبانه‌سی هر شئیی یاخیب یوخ ائتمه‌میش

خبر وئرین عنقا قوشو او زمهری‌ده دونوب اؤلمه‌میش....

 

ننگ و مرگ بر این «صدای آریایی وطن»

بأی ذنب قتلت؟

بهار 91 علاوه بر تلخی‌های زهرناک همیشگی حصل از صدقه سر سه میلیاردهزار خورها، تلخی غیرقابل تحمل دیگری بر ما تحمیل نمود و آن پرپر شدن غنچه‌های ناشکفته در برنامه نفرت‌انگیز دلقک پول‌سازی با عنوان «خاله شادونه» بود. این خاله شادونه هم خود از آن دار و دسته‌ سازهای کارناوال‌های مطربی بی نمک شرعی است که اخیراً پس از شهرت یافتن از طریق رسانه‌های دولتی به اصطلاح ملی، بیزینسی راه انداخته و شرکتی تأسیس می‌کنند و شهر به شهر راه می‌افتند برای اخاذی قانونی! مردم بیچاره و افسرده ما هم که از هر گونه جشن و سرور و شادی محرومند، له‌له می‌زنند برای حضور در چنین برنامه‌های کذایی به عشق یک صدای اُرگ شنیدن، یک مجری شادی دیدن و با راحتی و دور از بیم شحنه و شیخ دستی برافشاندن و اندکی شادی کردن اما غافل از اینکه آنچه که این عروسک‌گردانی را به راه انداخته، انگیزه شاد نمودن قلب مردم نیست بلکه نوعی اخاذی قانونی و شرعی است.  باری! خاله شادونه مذکورالحال با دار و دسته و میانداری شرکتی با نام منزجر کننده و دل‌آشوب کن «صدای آریایی وطن» به خرم دره زنجان آمد و با فروختن هفت هزار بلیط برای سالن دو هزار و پانصد نفری، حدود چهل میلیون تومان به جیب زد و انعکاسی دیگر از صدای پارسی توحش آریایی وطن چیزی جز عزا و بدبختی برای ما به ارمغان نیاورد چنانکه صد سال است از این دهان متعفن آریایی چیزی جز فرمان بدبختی و نابودی برای ما صادر نشده است!

هر چند از همان روزی که این خبر را شنیدم با قلبی آکنده از درد و اندوه در فکر نوشتن یادداشتی به این مناسبت بودم اما موضوع آن قدر تلخ و دردناک بود و هست که توان تحریر و بیان نداشتم و از نوشتن طفره می‌رفتم تا اینکه گزارش خانم نعمتی را در بایراممان خواندم و گویی بغضم ترکید و اشکم روان شد و سپس نوشتن چند سطر تنها برای تسلای خاطر. چه کنم و چه کنیم که دست و پایمان آن چنان بسته است که یقه کوچکترین‌شان را هم نمی‌توانیم بگیریم و مطالبه حقی بکنیم. هر چه می‌خواهند می‌کنند. از غارت اموالمان گرفته تا قصد جانمان حتی قتل فجیع کودکانمان زیر دست و پای خودمان!

چه می‌توان گفت در سوگ این غنچه‌های پرپر شده و چه می‌توان کرد جهت تسلای خاطر مادران و پدران این ناشکفته خزان شده‌ها؟ اگر کار ملک و ملت به روال عقل و حساب بود، اولاً؛ چنین حادثه وحشتناکی رخ نمی‌داد و اگر هم مورد نادری پیش می‌آمد که چنین نتیجه غیر قابل باور و دلخراشی داشته باشد، مسببین آن چنان مجازات می‌شدند که دیگر هیچگاه چنین فاجعه‌ای تکرار نشود همچنین مسئول و مشمول چنان درس عبرتی از آن می‌گرفتند که جا و احتمال تکرار چنین حادثه‌ای را از بیخ می‌خشکاندند اما چه بگویم از کار ملک و ملت ما که هیچ چیز به سامان خود نیست! سه هزار میلیارد خورها در ممالک کانادا با خوشی و خوبی سرمایه می‌گردانند و شرکای یقه سفیدشان هم اینجا می‌چرند و گا‌ه‌گاهی هم در دادگاه کذایی به ریش ملت می‌خندند و همپالکی‌هاشان در پی کاندیداتوری برای رئیس جمهوری!

مسئولین محترم جاهل‌تر از.... استغفرلله سوار ماشین میلیاردی می‌شوند و خواهران محترمه همراه برادران محترم‌ترشان در خیابان‌ها یقه مردم را می‌گیرند به کوچکرترین بهانه واهی اما در سالنی دو هزار نفره هفت هزار نفر می‌چپانند و آنجا یک آمبولانس هم پیدا نمی‌شود و خواهران محترمه هم یکی‌شان پیدا نمی‌شود تا نظمی برقرار کند و برادران محترم‌ترشان هم تنها جهت چشم‌چرانی در درب سالن حضور می‌یابند و مخفیانه از داخل سالن فیلم برمی‌دارند و برای فرار از مسئولیت برقراری ایجاد نظم، نداشتن حق ورود به داخل سالن را بهانه می‌کنند!

چرا برای کوچک‌ترین تجمع حتی غیر سیاسی و داخل دانشگاه، در آن واحد سر و کله چند هزار مأمور آشکار و مخفی مجهز به هزاران نوع امکانات و تجهیزات پیدا می‌شود اما در چنین جایی با تجمع جمعیتی هفت هزار نفره در سالن دو هزار نفره از هیچ یک از این نور چشمی‌ها خبری نیست؟ آری جیب صدای آریایی وطن پر شد به بهای خون ملت و همچنان پر می‌شود! و ما اسیران تقدیر، دست بر دست، صف به صف می‌گرییم و گریبان می‌دریم! خانه‌مان آتش گرفته‌ست آتشی جانسوز، هر طرف می‌سوزد این آتش، باغ‌ها را، دشت‌ها را .... و آنک! نوبت به جانمان رسید. جانمان را نیز سوخت آتش این جهنم آریایی. غنچه‌هامان سوخت و بلبل‌مان مرد اکنون باغ نیم سوخته وطن تنهاست در آتشی بی پایان!.....

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش       بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم         آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 11 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

موژده ای دل یئنه ده گلدی باهار ایامی       گتیریب باد صبا بولبول ایچین پیغامی.....


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 7 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

دونیا قادین گونو بوتون قادینلار اؤزللیک له آذربایجان قادین لارینا قوتلو اولسون

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 5 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

وجدان ملی شکیل‌ترین شکل فرهنگ است و ملتی که موجودیت و هویت ملی را تجربه نکرده، جایی در جهان فرا ملی نخواهد داشت. 

یادداشتی برای روز جهانی زبان مادری            

شاید برای اکثر جهانیان تعجب‌برانگیز باشد که در کشور پر اهممیت و نامداری همچون ایران هنوز که هنوز است درصد عظیم و حداکثری ملت از یکی از مهمترین حقوق انسانی و اجتماعی خود یعنی رسمی بودن  زبان و تحصیل به زبان مادری خود محرومند. این تعجب بسیار بیشتر خواهد شد آنگاه که  متوجه شویم چنین پدیده نامیمونی نه در گوشه‌ای منزوی و دورافتاده در جغرافیای جهان بلکه در کشوری بسیار مهم با موقعیت تاریخی و ژئوپولوتیکی ویژه در ناف زمین آن هم در چنین عصری هنوز هم دوام می‌یابد.

بسیاری دولت را مقصر صددرصد این بی عدالتی عظیم می‌دانند اما به نظر می‌رسد تمامی دولت‌ها در همه تاریخ و جغرافیای زمین بیش از آنکه دغدغه پاسداری از هویت ملل را داشته باشند، نگران ملاحظات و معادلات سیاسی خوداند هر چند هرگز این بهانه موجب تبرئه دولت نتواند بود و دلیل کافی و وافی فراهم نخواهد کرد تا دولت ایران را به خاطر وجود این بی عدالتی سرزنش نکنیم اما دانشمندان و روشنفکران به ویژه علمای تعلیم و تربیت، تاریخ، روانشناسی و جامعه‌شناسی بیش از دولت سزاوار سرزنش و محاکمه در محکمه وجدان ملی‌اند. علما و متخصصینی که در این رشته‌های علمی تحصیل کرده‌ و بر این اساس جایگاه‌ها و موقعیت‌های مربوط و منتسب به این رشته‌ها را به ویژه در دانشگاه‌ها و کرسی‌های تدریس و تحقیق اشغال کرده‌اند و هزاران ساعت تدریس و تحقیق نموده و هزاران نفر را فارغ‌التحصیل نموده و از سفره این ملت نان خورده‌اند و می‌خورند اما دریغا! وظیفه علمی خود را هیچگاه نفهمیده و نمی‌فهمند و از اصل واقعیت موجود در جامعه ایران و موجودیت واقعی این کشور غافل‌اند و یا به عمد غفلت می‌ورزند و در تمامی هزاران‌هزار صفحه‌ای که به عنوان کتب درسی و غیردرسی و نشریات به اصطلاح علمی- پژوهشی سیاه می‌کنند و از راه آن دخل و درآمد و ارتقاء مقام اداری یا علمی می‌گیرند، حرفی از مسئله اصلی این کشور یعنی هویت واقعی مردمان ساکن این کشور و اینکه چگونه باید هویت و موجودیت آنها را حفظ کرد تا کشور حفظ شود، ندیده‌ایم و نمی‌بینیم.

نه علمای تعلیم و تربیت و روانشناسی را دغدغه واقعی مسائل تعلیم و تربیت در ایران هست، نه علمای جامعه‌شناسی را دغدغه مسائل اجتماعی موجود در کشور و نه علمای تاریخ را بازیابی هویت تاریخی انکار شده درصد عظیمی از این ملت. علمای تعلیم و تربیت، به قول مرحوم بهرنگی صورتک خنده‌داری از علمای پداگوژی غرب به چهره خود بسته و هی تکرار و هی تکرار! بی آنکه نکته‌ای حتی از مسائل آموزشی خود کشف کرده و بگویند و بنویسند. علمای جامعه‌شناسی نیز یا صورتکی از مکاتب جامعه‌شناسی غربی‌اند یا شعار تو خالی بومی کردن علوم اجتماعی را می‌دهند بی آنکه حرف و درکی از واقعیت موجود جامعه ایران یعنی موجودیت اصلی و بومی جامعه خود داشته باشند و علمای تاریخ نیز کاری ندارند جز غیبت مردگان و سیر در تاریخ مشعشع تولید عصر پهلوی بی آنکه قادر به ایجاد کوچک‌ترین پیوندی میان تاریخ و موجودیت امروز جامعه ایران باشند و همانطور که در کلاس‌های مدرسه و زبان‌آموزی خبری از موجودیت و هویت زبانی ما نیست، در کلاس‌های جامعه‌شناسی نیز خبری از موجودیت و هویت اجتماعی ما نیست و در کلاس‌های تاریخ نیز خبری از تاریخ و موجودیت تاریخی ما.

این سکوت و بی تفاوتی محض، حیرت و در عین حال خشم مضاعف هر وجدان بیداری را برمی‌انگیزد. چگونه می‌توان از این بی عدالتی بزرگ و اختلال آموزشی، روانی و هویتی موجود در جامعه غافل بود؟ آیا جز این است که این وضعیت علاوه بر تضییع حق و حقوق مسلم میلیون‌ها انسان، موجبات ناهنجاری‌ها و اختلالات روحی- روانی فردی و اجتماعی را سبب می‌شود و تبعات نهایی و مخرب آن بر جامعه و کشور ما عارض شده و میلیون‌ها استعداد قابل و توانمند را به ذهن‌هایی کند و مختل و حتی بزهکار تبدیل می‌کند؟ آیا علمای روانشناسی ما نمی‌دانند که محرومیت انسان از فرهنگ و زبان مادری خود در مراحل مختلف تحصیل، موجودیت روانی انسان را نابود کرده و استعدادهای او را می‌کشد؟

آیای علمای علوم اجتماعی ما نمی‌دانند که ایجاد دوگانگی، تضاد، الیناسیون (از خود بیگانگی) و اختلال هویتی یکی از مهمترین عوامل مخل موجودیت و سلامت جامعه‌اند؟ و الیناسیون دستاوردی جز بحران و از هم پاشیدگی شیرازه اجتماعات  انسانی ندارد؟ آیا تاریخ خواندگان ما نمی‌دانند و از خود نمی‌پرسند که چرا درصد عظیمی از این ملت تاریخ ندارند و رد پایشان نیز حتی در تاریخ انکار می‌شود و ملت بی تاریخ، سرگردان و سردرگم  بازیچه امواج قدرت‌های استعمارگر و استثمارگر می‌شوند؟ در هر صورت عملی خلاف وجدان انسانی مرتکب می‌شوند و مسئولند و در یک تعریف کلی به ظاهر و در قالب، جایگاه روشنفکری را اشغال کرده‌اند اما در واقع و عمل، سر سوزنی از مسئولیت روشنفکری را به جا نمی‌آورند و جامعه را به سوی بحران پیش می‌برند بحرانی که راه حل امنیتی و برخورد پلیسی راهگشای آن نتواند بود. اما اگر امروز و به موقع مسئله را بفهمیم و با وجدانی انسانی در صدد حل مسئله برآئیم کار به بحران نخواهد کشید هر چند تا امروز نیز ضربات جبران‌ناپذیری بر مردمان این سرزمین و این کشور وارد آمده است. چند نسل در آتش انکار هویت و الیناسیون و آسیمیلاسیون (یکسان‌سازی اجباری زبانی- فرهنگی) سوخته و نتوانسته‌اند انسانی بهره‌مند از حقوق خویش بوده و موجودی مفید برای جامعه و جهان خود باشند.

بنابراین به جرأت می‌توانیم جریان روشنفکری و مدعیان و صاحبان کرسی‌های مناصب و عناوین علمی و دانشگاهی مرتبط با مسائل اجتماعی و روانشاختی را متهم کنیم. متهم به تخطی از تعهدات انسانی و تخصصی خویش. آیا جای شگفتی نیست که این همه دانشگاهی و استاد و پروفسور مدعی پر کب‌کبه و دب‌دبه و بهره‌مند از مزایای مادی و معنوی از کیسه ملت، از اصلی‌ترین مسئله ولی‌نعمتان خود یعنی هویت مردمان ساکن این جغرافیا غافل‌اند و به وقت مقتضی حتی هویت ایشان را انکار نیز می‌کنند؟ آیا ایشان مسائل اجتماعی و روحی- روانی کدام مردم را برمی‌رسند و مورخ کدام ملت‌اند؟ ملتی خیالی که وجود ندارد یا ملتی که می‌خواهد به زور تبلیغات به ظاهر علمی بسازند؟ بی تردید نه آن ملت خیالی و نه آن ملتی که ایشان می‌خواهند بسازند، صورت واقعی نیافته و نخواهد یافت و این مردمان رنج کشیده جغرافیای ایران علی‌رغم تمامی تعصبات کور و نادانی و ندانم‌کاری‌های ایشان، بی آنکه اعتقاد و اعتمادی به این حضرات مدعی و پرافاده داشته باشند همچنان پایدار و پاسدار هویت خویش خواهند بود اما چه کسی می‌تواند منکر آسیب‌های جبران‌ناپذیری باشد که بر موجودیت به ویژه موجودیت فرهنگی و معنوی ایشان وارد آمده و می‌آید! باری! فرهنگ‌کشی حاصل از محرومیت میلیون‌ها ایرانی از رسمیت زبان و فرهنگ‌شان به ویژه محرومیت ایشان از حق مسلم تحصیل به زبان مادری، بزرگ‌ترین خسارت معنوی به موجودیت و هویت کشور است و خسارات مادی حاصل از آن نیز خارج از حساب است.

اگر چه بسیاری از هموطنان ما را داروی مخدره الیناسیون آن چنان سست بنیان و گیج و منگ کرده است که حتی تعریف صحیح هویت و نقش زبان در آن را درک نمی‌کنند اما دیر یا زود نسل‌های جدید جامعه ما این مسئله و اهمیت آن را درک نموده و پاسداری از هویت و موجودیت خویش را سرلوحه حیات معنوی خویش قرار خواهند داد و آنگاه نسل ما و پیشینیان ما که نسبت به این مسئله حیاتی بی تفاوت و ساکت بوده و یا همسو با این جریان روشنفکری عقیم و کج‌اندیش در راه انکار و اضمحلال هویت و موجودیت فرهنگی ملت خویش گام برداشته‌ایم، بزرگترین متهم روسیاه محکمه تاریخ خواهیم بود. مایی که از سفره ملت خود ارتزاق کرده و خائن به هویت خویش و ملت خویش شدیم. تا دیر نشده و تا وقتی که ملت و مملکت خود را بیشتر از این دچار بحران‌های روانی و اجتماعی نکرده‌ایم، به خود آئیم و وجدان خویش را در میان نهیم و وظیفه انسانی خویش را دریابیم و به جای تلاش به کشتن و محو فرهنگ و زبان میلیون‌ها ایرانی، گامی در جهت حفظ و اعتلای فرهنگ ملت خویش برداریم باشد که در دادگاه تاریخ و محکمه الهی روسیاه ابدی نباشیم.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11 AM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 10 AM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

پائیز

(به یاد مادرانی که کمرشان زیر سنگ سنگین سرنوشت شکست اما غرورشان ابدی شد)

گفتی که با پائیز میروم دیگر امید مدار دین مرا
پائیز
همچون باد
تند و تیز رفت و مرگ ابدی من آغاز شد
زمان
ساعت ساعت
دقیقه دقیقه
ثانیه ثانیه بر من گذشت
مرغک ساعت روی تاقچه دانه چید و من شمردم
دی بهمن اسفند
فروردین اردیبهشت خرداد
تیر مرداد شهریور
و مهر دوباره آمد اما دریغ
این بار راست گفته بودی
مهر آمد و سایه مهرت از سرم رمید
... و مرغک ساعت روی تاقچه
به هر ثانیه تکه‌های قلب مرا چید و من شمردم...
یک عصر آرام پائیزی. گرگ و میش غروب. چه لطافت و سبکباری‌ای‌است در این غروب‌های پائیزی. غروب‌های ابری و بارانی پائیز هر جا باشم، یاد عصرها و صبح‌های پس از باران زادگاه زیبایم می‌افتم. آه! چه عظمتی داشت آن لحظه‌ها که پس از یک شب سرد به حیاط می‌آمدم و آن کوه سربلند، آن یادمان استواری، آن آشیانه گرگ‌های خاکستری، آن کوه سترگ و بلند و استوار را می‌دیدم که پس از یک نم‌نم باران پائیزی، مه آرام آرام از دامنه‌هایش بالا می‌خزید و خیره می‌شدم در آن کوه که قله‌اش چنان مغرور و سخت‌گیر بود که کسی جز باد و برف و باران نمی‌توانست بر رویش خانه کند. در آن بالا فقط و فقط خودش بود و دیگر هیچ. حتی ابری که هر بهار بر شانه‌هایش می‌نشست و بادی که هر پائیز مثل دو بازوی معشوقه‌ای طناز و پر هوس به گردنش می‌پیچید و بارانی که سر و رویش را به نرمی می‌شست و برفی که هر زمستان همچون پوششی از پر قو بر قامت شوالیه‌ای آهن پوش، سیاهی و سختی زره‌اش را زیر لطافت خود پنهان می‌کرد، هیچکدام نمی‌توانست برای همیشه با او باشد. ابر و باد و برف و باران مسافرانی بودند رفتنی و تنها مانای ماندنی او بود. دامنه‌هایش شلوغ بودند و هر طرف نوعی از زندگی، باغ، مزرعه.... .اما آن درختی که در دامنه‌اش، روبه‌روی آن قلعه خرابه‌ای که یادگاری از اضطراب آدمی برای حفظ حیات به قیمتی گران بود، سر برآورده بود، حکایتی غریب می‌داشت. انگار که با همه باغ‌ها قهر بود و از سر غرور تمنای هیچ چشمه‌ای وسوسه‌اش نمی‌کرد و از مهر باغبان بی‌نیاز بود. تنها در دامنه‌‌ای که نه آب بود و نه چشمه و نه باغ. تنها، در زمینی خشک، بی آنکه باغبانی نهالش را بر نهاده باشد، سر برآورده بود، بالیده بود، برگ و بار افشانده بود و وقتی در او خیره می‌شدم، چیزی یا کسی در درونم می‌گفت: برای تنهایی و بی‌نیازی و سرفرازی حتماً نباید کوه بود. می‌توان درخت بود و تنها بود. می‌توان درخت بود و بی نیاز بود، از آب، از باغ، از باغبان. می‌توان تنها بود و سبز بود.
صبح‌ها از خواب که بیدار می‌شدم، بی درنگ از نردبان بالا می‌رفتم. روی پله هفتم نردبان می‌نشستم. تمام خانه‌های ده را زیر چشم داشتم. از کوچه‌ها صدای گوسفندها و گاوها می‌آمد و با سر و صدای کودکانی که هی هی‌شان می‌کردند، در هم می‌آمیخت. از هر چند خانه یکی دود از روزنش بلند می‌شد و بوی اتش هیزم در هوای مرطوب می‌پیچید. لطافت سحر، خنکای نسیم صبح پائیزی، نم‌نمه‌های رطوبتی که مشتاق و معتادش بودیم، شب‌بوهای شکفته در ردیف باغچه پای دیوار... و من. تنها و آرام. نشسته بر روی پله هفتم نردبان. چشم در ستیغ آن استوار کوهی که از کودکی با حکایت‌ها و قصه‌های آن مانوس بودیم و آرزوی کودکانه و بی پروامان؛ فتح قله آن.
روی پله هفتم نردبان می‌نشستم و خیره در ستیغ آن استوار کوه. مه پائیزی به نرمی و آرامی خود را از کمر کش کوه بالا می‌کشید و آن لحظه‌ها چه لحظه‌هایی بودند. که می‌داند چه احساسی داشتم؟ هیچکس! هیچکس ندانست و نمی‌داند و نخواهد دانست! وقتی با خیره شدن در نرم نرمه رفتن مه، غمی آرام و مبهم در دلم می‌خزید،مثل خزیدن مه بر تن کوه. دلم کوه بود اما کوهی از شیشه، کوهی از بلور، کوهی از یک قطره، یک دریا یا نمی‌دانم همچو چیزی که می‌شد دود و مه درونش را دید اما کسی جز خودم؟ نه!
روی پله هفتم نردبان می‌نشستم و در کوه  خیره می‌شدم. کوهی که از دو طرف به دروازه‌هایی می‌رسید که یکی خزینه‌ای از گنج مروارید و طلا و... بود و دیگری دروازه‌ای طلایی بود که هر دوتاشان طلسم شده بودند! چه قدر به این افسانه شیرین دل سپرده بودیم و با شور و هیجان از آن حرف می‌زدیم! چه لذتی می‌بردیم وقتی از آن گنج بی‌نشان حرف می‌زدیم. دیگ طلا، ترسه قبیرلر(قبر کافرها که رو به شرق بودند و من از همان کودکی کافرها را عاقل‌تر از مسلمان‌ها می‌دانستم به خاطر عشق به خورشید و روشنایی و طلوع و آرام گرفتن‌شان رو به مطلع خورشید)، مار نگهبان، شمشیرهای داخل قبرها، نسخه‌های گنج.... و بیچاره ما دهاتی‌ها! فقر افسانه‌ها و قصه‌هایمان را همه از گنج و طلا و مروارید کرده بود اما دریغا! همه طلسم شده و دست نیافتنی و بر سر همه‌شان نگهبانی اهریمنی، اژدها!
بر پله هفتم نردبان می‌نشستم و خیره در ستیغ «قوچ قَیَه‌سی». دامنه‌‌اش؛ او‌و‌و‌‌‌ه‌ه! دامنه‌اش از کجا بود تا کجا! از باغ «خَرز اووا(اوبا)» تا «زؤیدَر». واقعاً نهانخانه گنج بودند یا چشمه و باغشان گنجشان بود؟ به هر حالت لذت روحی که از گنج آشکارشان می‌بردیم کمتر از شیرینی رؤیای گنج پنهانشان نبود. باغ بودند و سرسبز، چشمه‌ای خنک، آبگیری پر از زندگی، آب!
تابستان‌ها در سایه درختان در هم فرو رفته و سر آویخته از سنگینی بارشان لم می‌دادیم و خوش بودیم. دشت تا انتهای افق، تا گؤی داغ‌لار(کوه‌های کبود. کوه‌های قافلانتی که از زنجان کبود دیده می‌شوند و در عالم کودکی برای ما سمبل دوری بودند) زیر چشم بود. دشتی که پر از آهو بود، لم می‌دادیم و از آهوها، از دشت، از هر آنچه  که لذت می‌بردیم، حرف می‌زدیم. صبح زود تابستان آنجا بودیم تا قبل از پرپر شدن مجموعه پر عشوه قیزیل گول در زیر اولین پرتوهای آفتاب تابستان، لبریز از لطافتی بی‌پایان در دست نسیم می‌رقصیدند و مثل قلب یک بچه آهوی مضطرب از تعقیب از تعقیب صیاد می‌لرزیدند و عطرشان باغ را پر می‌کرد. مستی صبح و درخشش اولین شعله‌های آفتاب، آلبالوها مثل دانه‌های تراش خورده و صیقل یافته و شکیل یاقوت می‌درخشیدند و به سختی می‌شد از لابه‌لای بوته‌های نازک و کم طاقتشان رد شد. جست و خیز خرگوش‌های بی خیال و خوش باش لای یونجه‌ها.
یک سویش به باغ «زؤیدر» و یک سویش به «خرز اووا». باغی که هر وقت در آن می‌رفتم غمی سوزناک بر دلم می‌نشست و احساس غربتی غریب می‌کردم به خصوص منظره درختان سنجد پیر و نیم خشکش خیلی آزارم می‌داد. هیچ وقت دوست نداشتم آنجا تنها باشم. می‌ترسیدم. به هر طوری بود می‌خواستم از آن تنهایی با خود فرار کنم. انگار آن دو تا درخت گردوی پای چشمه به من دهن کجی می‌کردند. انگار که خلوتشان را به هم می‌زدم. ها! نه آنجا «خرز اووا» نبود. آنجا «زرشک‌لی» بود. هیچ اثری از زرشک‌هایش باقی نبود اما نامشان بر باغ مانده بود. باغ زرشک! باغی که وقتی در آنجا بودم، عذاب می‌کشیدم. دقیقاً همین حالت؛ عذاب می‌کشیدم. برخلاف «زؤیدَر» که ارام بخشی عجیبی داشت.
یک سویش باغ «خرز اووا» بود. باغی که در امتداد دره می‌پیچید. چشمه‌اش خزینه‌ بی پایانی از زندگی بود. زندگی درختان زردآلو، بید، سپیدار و..... بوته‌های رز وحشی، بادام وحشی و.... آب چشمه، فصل بهار را هر طوری بود خودش را به رود می‌رساند اما تابستان‌ها نیمه‌های راه خسته می‌شد و لای شن‌ها گم.
یک دامنه‌اش به رود بود. دامنه‌ای که پا در آن بند نمی‌شد و چه قدر عاشق بالا رفتن از این دامنه‌های نتد بودیم تا به بوته‌های زالزالک برسیم. همان دامنه‌ای که پدر بزرگم می‌گفت نمی‌دانم چند سال پیش مش سیف‌الله از آنجا به دره سقوط کرد و مرد و جنازه‌اش را روی نردبان به ده آوردند و هنوز هم به آنجا «سیفی اوچان» می‌گویند. اوچماغی(سقوط) که به اوچماق(بهشت) ختم شد. دامنه‌های تند از رود که بالاتر کشیده می‌شدند، بالاتر و بالاتر به صخره‌هایی می‌رسیدند که رسیدن پای آدمی به آنجا محال بود. تنها و تنها یک گروه پایشان به آنجا می‌رسید. اصلاً خانه‌شان آنجا بود و قبیله و گروهشان و وطنشان، «بر فراز صخره‌های وحشی دور از دسترس»[1]. همان‌هایی که مثل باد کوه‌ها را یک شبه در می‌نوردیدند. وحشی و سریع و چالاک و بی‌باک. مثل کولاک. مثل گردباد، طوفان یا همچو چیزی که بتوان در آن سرعت، شجاعت، بی باکی، دقت، جسارت و قساوت و وحشیت یافت. همان‌ها که شب‌ها در دشت گله‌ها را در هم می‌ریختند و سگ‌ها را به تنگ آورده بودند و چوپان‌ها را آشفته می‌داشتند. همان‌ها که عصرها به دنبال گله راهی دشت می‌شدند و نیمه شب‌ها به سرعت برق بر فرازهمان صخره‌ها به خانه‌هایشان باز می‌گشتند تا روز را به دور از چشم آدم‌ها و سگ‌های چاپلوسشان در خنکای سایه کمر کش آن کوه سترگ تنها باشند و با خویش. همان‌ها که یک شب تابستانی که همراه پدر بزرگ از کوه می‌آمدیم... ها! شب چهاردهم ماه بود. ماه کامل بود و مثل سینی نقره بر فراز آن صخره‌های وحشی می‌درخشید. یک شب تابستانی بود و هوا صاف و مهتابی. کمرکش کوه به روشنی نور مهتاب دیده می‌شد و هر جنبنده‌ای را می‌شد دید. بر فراز صخره‌ها خودشان بودند، خود خودشان. زوزه‌هایشان در کوه طنین انداخته بود. صدا در صدای هم پیچیده ناله سر داده بودند. زوزه‌های پی در پی و بی وقفه. صدای بچه‌هاشان را می‌شد شنید که در صدای بزرگترها گم می‌شد. تمام قساوت، جسارت، شجاعت و وحشیت‌شان در صدایشان پیدا بود. شاید راهی دشت بودند تا آرامش گوسفندان و خواب چوپانان و سکوت حماقت آمیز سگ‌ها را به هم بریزند. خودشان بودند. گرگ‌های خاکستری! همان‌هایی که همیشه با احترامی ترس آمیز از آنان یاد می‌کردیم و کوه و دشت بی حضور آنها، ابهت و هیبت و آن طعم وحشی خود را نداشتند.  
بر پله هفتم نردبان می‌نشستم. خیره در آن صخره‌هایی که به زحمت می‌شد از آن تختگاه فقیرانه دیدشان. «گرگ‌های محبوب من» هنوز آنجا بودند؟ نمی‌دانم.
از باغ «خرز اووا» که نگاهت را بالا می‌کشیدی، چشمت در آن سینه کش کوه می‌افتاد که بر فراز آبشاری کوچک درخت بیدی نشانده بودند. چه کسی می‌توانست در آن تنگه گذر ناپذیر درخت بنشاند؟ باغبان! کسی که معنای زندگی را تا مغز استخوان می‌چشد و معنای آن را با تمام وجود در می‌یابد. چه قدر در این لحظه آرزو می‌کردم که ای کاش یک باغبان بودم. مثل همان باغبان پیری که در جوانی‌اش آن بید را در آنجا نشانده بود. هر جا آب باشد زندگی جاری خواهد شد و او این معنا را دریافته بود و بیدی به یادگار در آنجا نشاند که برایم تفسیری از تمامیت زندگی بود. همان چیزی که سال‌ها در فلسفه جستم و نیافتم. همان معنایی که شاید آن دوست دلباخته حیات چشمه ساران و شوق باغ کاران(افندی کبیر،رسول افندی) دریافته باشد و دریغا که این معنا را نمی‌شود و نمی‌توان گفت و شنید تا بگوید و بشنوم. همان معنایی که آن نهال‌کار پیر نتوانست به کسی بگوید و در اوج تنهایی و دل شکستگی و فقر و فرسودگی و تنهایی به زیر خاک برد... و دریغا! آن همه باغ خشکید و سال به سال که بزرگتر شدیم صفا و نشاطشان کمتر شد تا اکنون که شاید دیگر نتوان باغشان گفت! چه رنج وحشتناکی است برای پرندگان کوچکی که در آن صبح‌های سحرآمیز آن‌چنان سرمست می‌خواندند، خشکیدن آن همه باغ و دیگر باره نشکتن آن همه گل‌های گونه‌گون.
آری همه درخت و باغ و بستان از رونق افتاد و چه قدر دردناک است یاد باغی که از آن همه درختان قد برافراشته در آن چیزی نماند جز یک بید پیر بر کنار آبگیر و آن  هم همیشه لرزان از بیم خشکی، بیم مرگ. چه قدر  رنج آور است دیدن باغی که باغ بود و دیگر نیست. همان باغی که باغبانش در آنجا مرد. چه قدر به مرگ او رشک بردم. در یک روز آرام تابستان زیر سایه خنک درختانی که به دست خود نشانده و پرورده بود، در اوج شکفتگی و ثمر دهی باغ آرزویش، دور از  هیاهوی مسخره زن و فرزند و جزع و فزع دروغین دیگران در آرامش تنهایی جان سپرد. چه مرگ با شکوهی! اما بر خلاف مش سیف‌الله جنازه‌اش را روی نردبان نه بلکه با ماشین آوردند تا مبادا بی حرمتی شود. آخر حرمت مردگان بیشتر از زندگان است. نباید روح‌شان را آزرد. خوب شد خودش ندید که آرامش پر شکوهش را با چه ابتذالی به هم ریختند. تشییع و کفن و دفن و تلقین و آخوند و... هزار راه و رسم و حرف و حدیث مسخره و نفرت‌انگیز. اما هر چه باشد آن باغبان پیر در آن باغ کنار بچه‌هایش مرد، بچه‌هایی که می‌دانستند عظمت و وحشت مرگ یک باغبان یعنی چه؟ به خاطر همین در لحظه مرگش صبر و سکوتی پر هیبت و کوه وار داشتند و سکوت پر شکوه مرگ پدر پیرشان را در هم نشکستند. حرمت مرگ را نگه داشتند و حرمت خلوت پدر پیرشان با خدا به قیمت مرگ را. چه فرزندان نیکی. بچه‌های او همان درختان بودند. نه پسرهایش که گریه و اِهِن و تِلِپ و پیرهن سیاه و چهل روز ریش و فراموش و دعوا بر سر مرده‌ریگی ناچیز. آری! همان درختانی که پس از مرگ پدر پیرشان همگی خشکیدند. بلا استثنا همه‌شان خشک شدند و زندگی بی او را نخواستند. مثل چند صد سَبَد(کندو) زنبور حاج ابراهیم که پس از مرگش همه رفتند و سر به بیابان گذاشتند و سال‌ها سبدهای خالی‌شان در دیوار کندوخانه باقی بود تا باد و باران از هم پاشیدشان. دریغا! آن همه باغ شاداب افسردند و مردند اما به نوعی متفاوت از همه باغ‌ها. مگر رسم بر این نیست که به قول حافظ: باغبان گر چند روزی صحبت گل ‌بایدش/ بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش؟ اما این بار قضیه فرق می‌کرد. گل‌ها در فراق باغبان باید صبر بلبل پیشه می‌کردند که نکردند.نتوانستند. چشمه خشک شد. باغ خشک شد. گل‌ها پژمردند... و این روزها آن «باغ بی برگی روز و شب تنهاست/ با سکوت نرم و نمناکش»[2]. اما انگار آن دوست (افندی کبیر رسول افندی)- که این همه را که می‌گویم به روح خویش ناگفته در می‌یابد- امید دوباره به آن باغ بسته. انگار دوباره با دست او آب در چشمه آمده. دستش سحر است. حضورش حیات به تنها باغ که نه، حیات به طبیعت می‌دهد. گویی با دست او این باغ حیات دوباره خواهد یافت و... شکفتنی دیگر و نهال نشاندنی دوباره و باغی دیگر و باغبانی دیگر و ... شاید چنان مرگ پر شکوهی دیگر... حدیث حیات همین است و حکایت زندگی همین. آمدن و رفتن است با انبوهی از خاطران جانفزا و رنج جانگزا! 
بر پله هفتم نردبان می‌نشستم. چشم دوخته به انتهای دره‌ای که رودی در اعماق آن می‌خروشید. به کوهی که شاید این همه آب از او سرچشمه می‌گرفت و جاری می‌شد و به شوق پیوستن به گم کرده‌اش؛ دریا، همچون ماری زخمی، زخمیِ «مشتاقی و مهجوری» به خود می‌پیچید و این همه راه را از آن دور دست‌ها تا این آبادی زیبا و پر حکایت پشت سر می‌گذاشت تا مگر به خزر بپیوندد تا مگر خزر را یاری کند برای گسیختن زنجیر جدایی. هر چند که هیچوقت به دریا(خزر) نمی‌رسید اما تن به ایستادن و گندیدن نمی‌داد و می‌رفت و می‌رفت تا اینکه در باغ‌ها و دره‌ها و دشت در میان چمن‌ها و سنگ‌ها و خاک دشت فرو می‌شد و شوق زیستن و رهایی را با خود به هر جا که می‌رفت، می‌برد و همین بود که هر جا می‌رسید، زندگی می‌آفرید چون شوق زندگی و رهایی عصیانگرش در رگ بوته‌ها و نهال‌ها و چمن‌ها می‌دوید.
خیره می‌شدم. به همان کوهی که بهار و پائیز هر روز در آن باران می‌بارید و زمستان‌ها حکایت برف و کولاکش در دل مردم ده وحشت می‌انداخت. همان کوهی که طغیان باد و مه‌اش تابستان را زمستان می‌کرد. اغلب تاجی شاهانه از مه، مه سیاه و سفید به سر داشت. افسر سلطنتش بود. سلطنت بر کار و زندگی کشاورزانی که گاه به او امید می‌بستند و گاه از سرکشی‌اش مضطرب و نگران می‌شدند. همان کوهی که پایش دهی بود دور از خوبی‌ها و بدی‌های شهر. دهی که از دور شیهه اسب‌هایش یه گوش می‌رسید. همان دهی که مرد دهقان پسر نوجوانش را به جای گاو نر پیر و خسته‌اش به خیش بست و تخم در زمین افشاند تا منت کش ارباب نشود اما به قیمت یک جفت تخم چشم پسر نوجوانش[3]. آخر چه می‌توانست  کرد؟ شرف و عزت نفس آدمی قیمتش بالاتر از این حرف‌هاست و این گرانبهاترین گوهر مردان ما در بازار مکاره دروغ به اندک بهایی معامله شد و آن تورک مردِ مغرورِ تن نداده به این معامله از سر ناچاری و ناگزیری، نیمه وجودش؛ فرزند خویش را به دست خویش به خیش بست. اما چه باک! پدر خم به ابرو نیاورد و با همان غرور تورکانه و پسر با غروری افزون‌تر از پدر بر شرافت و عزت خویش پای فشردند. مرد دهقان باید عزت و شرفش را به تخم افشاندن به دست خویش و به نیروی خویش حفظ می‌کرد حتی به قیمت دو چشم جگر گوشه دلبندش.
بر پله هفتم نردبان می‌نشستم و در خویش فرو می‌رفتم و از اندیشه این همه، قلبم همچون مشتی برف بود که در دست استخوانی و نیرومند مرد دهقان، نه به گرمی بَل به فشار و تنگنا، قطره قطره می‌شد و من هزار بار بَل افزون‌تر قلب کوچک کودکانه‌ام را در دستان یخ زده و پینه بسته ملت خسته‌ام گریستم و اینک بر پله هفتم نردبان این سناریوی تلخ برای چند هزارمین بار در اکران  بود بی آنکه این همه تکرار ذره‌ای از تلخی آن کاسته باشد.
ناگاه! در اوج لذت و درد.... با طنین صدای خسته‌ای به خود می‌آمدم. صدای مادرم بود. اکنون باید از آن سریر اندیشه و اندوه پائین می‌آمدم و بر دار قالی می‌نشستم و با انگشتان استخوانی و تنی نحیف و قلابی کوچک به جنگی بزرگ می‌رفتم. جنگ نابرابر فقر و زندگی. چه می‌شد کرد؟ مرد نه[4] ساله باید عزت و شرفش را با میلیون‌ها بار گره زدن و چفت کردن تار و پود به دست خویش و به نیروی خویش حفظ می‌کرد حتی به قیمت دو چشم خیره در ریزه‌کاری‌های نقش و رنگش.    
   پیاده شده از روی دست نوشته‌ای به تاریخ 1383/8/8 با اندکی دخل و تصرف.


[1] - مطلع شعری است درباره گرگ‌های سرکش کوهستان‌های زادگاهم.
[2] - مطلع شعری زیبا از م.امید.
[3] -حکایت مرد دهقان و به خیش بستن پسرش حکایتی است که در ده ما بر سرزبان‌هاست. حال اینکه حکایتی واقعیست یا نه، نمی‌دانم ولی به هر حال به قول شریعتی خیلی از حقیقت‌ها صورت واقعی ندارند اما گویاتر از واقعیات‌اند. پدر و پسر هر دو اکنون زنده‌اند. پدر پیر و پسر مرد میانسالی است نابینا. نگارنده در داستانی کوتاه این ماجرا را ثبت نموده با عنوان «تارلادا اَکیلن گؤزلر».
[4] - به کار بردن عدد نه در این جا به این معنا نیست که در آن موقع حتماً نه ساله بودم. نه، این حکایت تلخ، بسیار پیش از نه سالگی‌ام آغاز شده بود و جریان داشت. عدد نه را به این خاطر به کار برده‌ام که عدد اسطوره‌ای در فرهنگ ملی ما تورکان است.
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 10 AM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

هانسی‌نی سئچه‌بیلیریک؟                    

بیر زمان‌لار بعضی اؤلکه‌لرین سیاسی و توپلومسال دورومو قارشیت‌لی و چوخ چتین سئچیم‌لر زوروندا قویور انسانی. بئله دوروم‌لاردا بو چتین سئچیم‌لرین أن یوکسگی دیری‌لیک‌له اؤلوم آراسیندا اؤلومو سئچمک دیر. رحمتلیک رسول‌زاده زاده دئمیش کن عجبا! دیری‌لیک‌ایچین جانیندان کئچیب اؤلن‌لر وار!  یانلیش آنلاشیلماسین. دئدیگیم حیات اوزره اؤلومه بئله حاضر اولماق‌دان مقصد اؤلوم‌دن سونرا باشقا بیر روحانی دونیادا موتلو اولماق فلان کیمی خرافات دئییل بلکی همن یاشادیغیمیز دونیادا موتلو بیر حیات یاراتماق اوزره اؤلومه حاضرلانماق دی. هانسی زمان‌لاردا؟ هانسی اؤلکه‌لرده؟ هانسی دوروم‌دا؟ هانسی نه‌دن‌لر اوزون‌دن بئله بیر چتین سئچیم‌لرله قارشیلاشیریق؟ سئچیم‌لر ذاتاً آزادلیق‌دان دوغولور. یعنی انسان آزاد یاراندیغیندان دولایی ایسته‌دیگی‌نی سئچمَگه آزاد دیر. هر توپلوم(جامعه)دا آزادلیق تام شکلینده و قیدسیز- شرط‌سیز اولسا هر سئچیم و هر یؤنون سئچَن‌لری‌نین برابر یاشاماق حقی اولار و هئچ سئچیم‌ باشقاسیندان اوستون توتولمایاراق هئچ یول- یؤنون سئچن‌لری‌نین باشقالاریندان آرتیق حقی اولماز. بئله بیر توپلومسال(اجتماعی) دوروم‌دا هر کیمسه‌نین اؤز دوشوندوگو کیمی یاشاییب و اؤز دوشونجه‌سینی یایماق حقی وار. علم و بیلگی تکجه بیر شخص یا بیر قوروپون دوشوندوگودئییل هر بیر مفکوره‌نین اولدوغو قدر سایغی و بسلَنمک فرصتی وار. اورتاق دوشونجه صاحبی اولانلارین بیر آرایا گلیب چئشیدلی(مختلف) ساحه‌لرده چئشیدلی اورگوت‌‌لر، درنک‌لر و قوروپ‌لار قورماق حقی وار و هئچ کیم هئچ دوشونجه و اعتقاد اوزره سوچلانیب یاساقلاناراق سیخینتی‌یا معروض قالمیر. تک بیر سوچ باشقالاری‌نین حقین ایاقلاییب توپلومسال حیات اوزره تهلوکه یاراتماق دیر و انسان‌لارین یاشادیق‌لاری توپلومون قارشی‌سیندا اولان گؤرَو و هم یاشادیقلاری توپلوم‌دان پای‌لاری اولان حق‌لری‌ده یاسا(قانون) آدلی بیر ملی مقاوله تعیین ائدیر. بئله بیر توپلوم‌دا یاسالار و نورم‌لارین قایناغی یالنیز و یالنیز ملت آدلانان توپلوم و بو توپلومون اورتاق اومانیستی دوشونجه‌سی دیر. دولت آد دئییلن بیر قورولوش ملتین آمری دئییل، اؤ‌زونه سئچدیگی وکیل دیر. دولتین‌ده حقی و گؤرَولری‌نی‌ده یاسالار تعیین ائدیر و دولت اؤز حدیندن کئچرسه همن یاسالار اساسیندا ملتین اونو دییشمک حقی وار. بئله بیر توپلوم قورولوب بئله بیر دوروم الده ائدیلیرسه نه قورخو وار چئشیدلی سئچیم‌لر اوزره؟ هئچ! چون کی دئدیگیمیز کیمی توپلوما ضرر یئتیرمه‌ییب اونون گلیشمه‌سی اوزره آددیم آتان بوتون دوشونجه‌ و دوشونجه صاحب‌لری هئچ بیر مادی و معنوی فرصت‌دن محروم اولمایاراق تام شکیل‌ده آزاددیلار. بئله‌لیکله آزادلیق اؤز ایچینده دَیَرلی و دوزگون بیر عدالت تَمَلین داشیر. چون کی توپلومون عمومی و اورتاق رأییندن قایناقلانان آنا یاسا(قانون اساسی) و باشقا یاسالار هر کیمسه‌نین هر تور اولکو و دوشونجه‌یه اینانیب چالیشماغین آزاد بیله‌رک اونلارین هامی‌سینا برابر فرصت وئریر چالیشیب گلیشمَگه. بو اساس‌دا کسین‌لیکله عدالت یاراتماق بهانه‌سی‌ایله آزادلیغی اورتادان قالدیران کیمسه‌لر جاهل یوخسا یالانچی دیرلار. آزادلیق اولمایان توپلوم‌لاردا عادتا بیر کیچیک آزینلیق(اقلیت) و همن آزینلیغین دوشونجه‌سی تام آزاد و یاشاییب گلیشمه‌یه حاقلی و بیر بؤیوک چوخونلوق(اکثریت) و اونلارین دوشونجه‌سی‌ده سیم‌سیخ سیخینتی‌لارا معروض و یاشاییب گلیشمه حقیندن محروم دورلار. بس عجبا! آزادلیغین دوشمانی اولان کیمسه‌لر نئجه عدالت قورماق ایسته‌ییرلر؟ آزادلیق دوشمانلاری حاکم اولان توپلوم‌لار اوست سطرلرده سایدیغیمیز آزاد توپلوم‌لارین اؤزللیک‌‌لریندن تام شکیلده محروم اولاراق دوروملاری‌دا اونلارین تام عکسینه دیر. ملت دئییلن توپلومون اورتاق دوشونجه و رأییندن قایناقلانان بیر یاسا یوخ و بلکه‌ده ذاتاً توپلوم ملت سویه‌سینه گلیب گلیشمیش بیر توپلوم دئییل، شکیل‌سیز- قورولوش‌سوز انسان کوتله‌سیندن عبارت دیر. اؤزوده انسانی شعوردان محروم اولوب، انسان کیملیگیندن آرینیب بوشالان و یالنیز اَت ییغیناغیندان تشکیل اولوب ساده‌جه ظاهرینه گؤره انسان آدلانان مسخ اولموش مانقورت‌لار[1]. حاکم اولان گوج‌لر اؤز تابع‌لری اولان توپلوم‌دا یاشایان انسانلاری شعورسوز موجودلار بیله‌رک اونلاری سئچیم حقینه صاحب اولماغا لایق بیلمه‌ییرلر. چئشیدلی دوشونجه‌لر و دوشونجه صاحب‌لرینه برابر گلیشمه فرصتی وئریلمیر. حاکم‌ اولان طبقه، قوروپ، قوم یوخسا شخص، اؤز نفعینی تأمین ائدیب داها آرتیق گوجله‌نیب گلیشمه‌سینه یاردیمچی اولان هر بیر دوشونجه و چالیشمانی آلقیشلایاراق ا‌ؤزونه ضرر دوشوندوگو دوشونجه و چالیشمانی یاساقلاییر. فکرلر و دوشونجه‌لری ایکی بؤلومه بؤلور: پیس، یاخشی. پیس آدلانان هر بیر دوشونجه حاکم گوجون ضررینه اولان دوشونجه و یاخشی آدلانان هر بیر دوشونجه‌ده حاکم گوجون نفعینه اولان دوشونجه دیر. بوتون علم، بیلگی و دوشونجه‌ایله ایلگی‌لی دایره‌لرده حاکم گوجون نفعینه اولان ایسته‌دیگی پروپاگاندلار(ایچی بوش تبلیغات) علم آدینا تبلیغ اولونور. بئله بیر مطلق ‌کؤنول‌لو حاکمیت اؤزل بیر ایدئولوژی‌یا یاراقلانیب اونو یاییبب گوجلندیرمک پئشینده اولسا دوشونجه و علم آزادلیغی داها آرتیق سوچلانیر. بوتون بیلگی و ماکس وبرین دئدیگیجه کولتورسل‌علم‌لر(علوم فرهنگی یا علوم انسانی) حاکمیتین ایدئولوژی‌سی‌نین دار- دودوک قالبینه سوخولماق زوروندا قالیر و هر آغا بویوراندان باشقا تور دوشونن کیمسه مادی و معنوی حقوق‌لاردان محروم اولور. بئله وحشت‌لی و جان سارسیدیجی بیر دوروم‌دا آیدین‌لار و اینجه صنعت اهلی هامی‌دان چوخ گؤز آلتینا آلیناراق تهدید اولونورلار چون کی مطلق حاکمیت‌لر بو ایکی قوروپون بوتون قوروپلاردان آرتیق آزادلیق سئور و عصیانکار اولدوغون بیله‌رک هامی‌دان چوخ بو ایکی آچیق و اومانیستی دوشونن قوروپ‌دان قورخورلار. دولت دایره‌لرینده آغا بَیَنن کتاب‌لار میلیون میلیون تیراژلا یاییلیر، درگی و قزئته‌لر آغا بویورانی یازماسالار أن آزی قاپانیرلار و عکسینه حاکمیتین فکری و ایدئولوژی‌سین یایان درگی‌ و قزئته‌لر گونو- گوندن گلیشیر و گوجله‌نیرلر. بشر تاریخیندا بئله بیر دورومون أن بؤیوک تمثیلچی‌سی رحمتلیک سوویئت‌لر مملکتی ا‌ؤزللیک‌له استالین دوروندا دیر. بو مملکت کمونیسم ایدئولوژی‌سی اساسیندا بلشویک‌لرین بایراغی آلتیندا یارانمیشدیر. ایدئولوژی زوربالیغیندان علاوه استالین کیمی بیر وحشی دیکتاتورون مطلق آمرلیگی، میلیون‌لار انسان اؤزل‌لیک‌له آیدین‌لاری اینانیلماز بیر تقدیرله قارشیلاشدیرمیشدیر. بوتون بیلگی‌لر، اوخول‌لار، یونیوئرسیته‌لر و باشقا علمی دایره‌لر کمونیسم قالبینه سالیناراق ایچی بوش پروپاگاندا چئویریلمیشدیرلر. یالنیز کمونیست اؤیرتمن‌لر و اوستادلار ایشه آلیناراق باشقا تور دوشونن بیری اولوردوسادا فاش اولونجا أن آزی بوتون رسمی دایره‌لردن اخراج اولور، ذره‌جه اؤز دوشونجه و سؤ‌زونون اوستونده دیرَنیردی‌سه چئشیدلی حبس‌لر، سورگون‌لر و ایشکنجه‌لره معروض قالیردی. میلیون‌لارجا تاریخ ماتریالیسمین تبلیغ ائدیب توپلومسال قورولوشو یالنیز و یالنیز طبقه‌لر ساوشیندان حاصل اولونان قورولوش دئیه دوشوندورن کتاب، درگی و قزئته باسیلیب یاییلیردی. مین‌لر پروفسور آدلانان کیمسه‌لر کمونیسمی بشریتین قورتولوشونا ائره‌ین تک بیر یول بیله‌رک یوروم‌لار(تفسیر) بوراخیردیلار بو اوزرده. بیر چوخ‌لاری‌دا مادی یاشام‌لاری خطره دوشمه‌سین دئیه سوسوب بئله بیر یالان، خیانت، ظلم و قورخو دولو سیستم‌له ایش بیرلیک ائدیردی‌لر. بئله بیر حاکمیتین اسیری اولان بئله بیر توپلوم‌دا نه قدر سئچیم حقی اولابیلر انسان اؤزل‌لیک‌له آیدین‌لار و دوشونجه صاحب‌لری‌نین؟ آزادلیق قفس‌ده اولور کن نه آنلامی اولابیلر سئچیمین؟ سئچیم حقی آدیندا بیر شئی یوخ ذاتاً. حاکم گوجون یولوندان باشقا یول‌لارین هامی‌سی بلا و سقوطا ائره‌ییر کن یالنیز ایکی یول قالیر سئچمَگه: شخصی و مادی یاشامین تأمینی‌ و گلیشمه‌سی‌ایچین حاکم دوروما باش اییب اونونلا ایش بیرلیک ائتمک یوخسا یئنه‌ده کئچینمک اوزره بوتون کؤتولوک، ستم و یالانلارا رغماً؛ سکوت. منجه بئله بیر سیاسی و توپلومسال دوروم‌دا حاکم جریانا قاریشیب اونونلا ایش بیرلیک ائتمک جنایت و سوسماق‌دا انسانلیغا خیانت دیر و بو ایکی ابدی اوزو قارالیق‌دان تمیز قالماغا بیر سئچیم‌ قالیر؛ هر کیمسه‌نین اوز باشاردیغی نوع‌لا اعتراض. آما هر کیمسه‌ده هر تور، هر قدر اعتراض ائتسه همن تور و همن قدر سیخینتی، تهلوکه و بلایا بئله معروض قالاجاق. أن آزی چوخ مادی یاشام و گلیشمه فرصت‌لرین ألدن وئریب گئت‌گئده بایکوت و یالنیزلیغا سورونه‌جک آما آیدین بیر گله‌جَگه اومید ائتسه بو اومید اورگینده بیر چیراق کیمی یاناراق اونون جانین اَن سویوق قارانلیق‌لاردادا بئله چالیشیب دیرَنمَگه قیزدیراجاق و رسول‌زاده بویوران آزاد بیر توپلوم ایچره آزاد توپلومسال حیات یاراتماق‌ اوزره اؤلمک همن اومید اوزوندن دیر. ایندی دوشونه‌لیم کی بئله بیر دوروم‌دا بیز هانسی‌نی سئچیریک؟ جنایت یوخسا خیانت؟ بلکی‌ده جسارتیمیز اولسا زحمت و چنین‌لیک دولو اوچونجو یولو؟ آنجاق ایندی‌ده یاخشی بللنمه‌سه‌ زمان اوزرینده بلله‌نیب تاریخ محکمه‌سینده آیدینلاشاجاق هانسی یولو سئچیب هانسی یؤنه یاردیمجی اولدوغوموز.         ‌  

 



[1] - «مانقورت» تورکجه‌ده درین بیر قاورام(مفهوم) دور. بو قاورامین آنلامی‌ایله تانیش اولماق‌ایچین باخ : آیتماتوو، چنگیز، گون وار عصره برابر رومانی، مانقورت ناغیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11 AM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

یادداشتی به مناسبت خودکشی همکلاسی دوره لیسانسم حمید راحمی

خبر

برنده و کوتاه

همچمون دشنه‌ای گداخته

در چله تابستانی جهنمی

برید و سوخت و دوخت

قلبم را

جانم را

و لبانم را

حمید راحمی خودکشی کرد.

1-   انتحار

گاهی احساس می­کنی مرگ یک نیاز فوری است و باید دست به دامنش شوی تا فرار کنی، تا راحت شوی. این سعید لعنتی هی می­گوید: «نه! خودکشی یعنی ضعف. یعنی کم آوردن. مرد آنست که بایستد با تمام این خستگی و رنجی که می­دانم خیلی­اش غیر قابل تحمل است». یک چیزی می­گوید مردک خوش باش. آخر این دوست خوب ما چه می­داند چه رنجی می­­کشیم ما در این ششد ر ایام و کارمان به کیش و مات یا به قول خودمان آچماز رسیده است. فکر نمی­کنم این حاج سعید اصلاً حس بکند که من از رنج چه می­فهمم. مردک فکر می­کند درد و مرض­مان فقط بی پولی اشت و کمبودهای، چه می­دانم... از قبیل همین­ها که همه مثل سگ له­له می­زنند برایشان؛ ارتقای مدل ماشین و متراژ خانه و... نه جانم! درد ما اینها نیست و از این قبیل چیزها به نهایت حداقل قناعت کرده­ایم. نه اینکه اینها بداند و حالا که دستمان نمی­رسد بگوییم اَخی! نه داشتن و برخورداری اصلاً هم بد نیست اما گاهی هست که آدمی در راه به دست آوردن یک چیز خوب چنان مسخ می­شود که می­شود «مانقورت»[1] و  مانقورت یعنی آدمی­زادی که مسخ شده و هیچ چیز در وجودش نیست جز یک چیز و آن هم اطاعت. و حالا دستور دهنده که باشد و دستور چه باشد فرقی ندارد. ممکن است دستور دهنده غریزه باشد و یا هر چیز و هر کس دیگر. اما اینجا منظورم از مانقورت همه این آدم­هایی­اند که دور و برمان را گرفته­اند و مطیع غریزه­اند و در جهت ارضای غرایز محترم بی پایان مطیع اربابانی گونه­­گون. موجوداتی حقیر و بیچاره که وقتی فکر می­کنم ممکن است من روزی یکی از اینها شوم... اوه! تصورش هم وحشتناک است. چه بلایی بر سرم خواهد آمد اگر زنده بمانم. کسی چه می­داند. شاید زیر بار زندگی بروم که اصلاً دوست ندارم و این حضرت سعید را باید گفتن که ای مردک خوش باش! من نمی­خواهم به زیستنی که دوست ندارم مجبور شوم، می­فهمی!؟ چه ارزشی دارد 50، 40، 30، 20، 10، یا حتی یک سال آنطور که دوست نداری و نمی­خواهی زندگی کنی یعنی همه چیز را تحمیلت کنند آن هم چه چیزهایی! می­دانم، می­دانم! خواهی گفت که باید مقاومت کرد تا....ها! همان جمله تکراری و مبتذل که «اگر انچه را که دوست دارید به دست نیاوردید سعی کنید آنچه را که در دست دارید دوست بدارید». آه که این جمله اوج ریاکاری و دو دوزه­بازی است و سازشکاری که بله! سعی کنید دوست داشته باشید آنچه را که هست. مثلاً همین سیستم زندگی این خراب شده را. سعی کنید دوست بدارید این همکاران و مغازه­داران و این..... بگذریم! حرف ما در گوش هم نرفته، نمی­ررود و نخواهد رفت. این دوست من مکانیزم خوبی یافته و سعی می­کند با همه چیز و همه کس کنار بیاید و به خاط همین از هیچ کس و هیچ چیز این گنداب نمی­رنجد و گل می­گوید و گل می­شنود و زندگی می­کند و چند سال بعد او هم می­شود یکی از این «مانقورت»ها. وای! چه وحشتناک است. آدمی­زاد دوست داشتنی و پر از صفایی مثل سعید یکی از این «مانقورت»ها می­شود بدون اینکه خودش هم متوجه فاجعه باشد. آخر می­دانی! این پروسه آنقدر آرام و آنقدر آرام و عادی و بی سروصدا اتفاق می­افتد که تا زندگی را زیر ذره­بین که سهل است، زیر میکروسکوپ نگیری متوجه نمی­شوی چه اتفاقی دارد می­افتد. درست مثل خزیدن ویروس به تن و جان آدمی. مگر می­توان اگر هجوم آورد کنترلش کرد؟ و بعضی­ها هم البته با یک نگاه دیگری می­بینند. مثل دیروز که من می­گفتم زندگی یعنی مسافرت و خواندن و نوشتن و فراموشی الباقی قضایا (حرف دارم سر این الباقی قضایا)، آن دوست عزیز می­گفت: «نه! این فرار از مسئولیت است». و اینکه گفتم بعضی­ها قضیه را جور دیگر و خردمندانه­تری می­بینند همین است. آخر خواهر من! این چه مسئولیتی است که آدمی را از انسانیت خویش باز دارد و تبدیل به یک «مانقورت» حریص بکند. مسئولیت شریک حیات و فرزند. انکار نمی­کنم که این مسئولیت، مسئولیت بزرگی است ولی در جایی که اگر بخواهی از پس آن برآیی، خودت هیچ می­شوی، له می­شوی، تلف می­شوی، چه ارزشی دارد؟ این در یک نگاه سطحی و از یک نگاه عمیق­تر یعنی نگاه خودم. خوب چه معنی دارد یک یا چند فرزند بیاوری که چه بشود؟ آن هم در این خراب شده­ای که آدمی پشیزی ارزش ندارد. می­گویی دارد؟ این گوی و این میدان. بیا و به من ثابت کن که آدمی ارزش دارد در این خراب­آباد! مگر خودت بزرگترین رنجت این نیست که آدمی اینجا اندازه بُز هم ارزش ندارد؟ نمی­دانم! شاید هم از نظر شما واقعاً این طوری نیست ولی مطمئنم اگر این طور نیست شما هم دنبال یک راه توجیه و سازگاری هستید اما من می­گویم شجاعت این نیست که یک چیزهایی را که تحملشان سخت است یا غیر ممکن بیارایی و و گاهی هم چشمانت را پر از حس خوب دیدن بکنی و گاهی هم گل به سرِ زندگی پر از خار بزنی که بله! آدمی باید تاب تحمل داشته باشد. نباید از زیر بار مسئولیت فرار کند و... ولی من می­گویم شجاعت آن است که با سخت­ترین و عمیق­ترین دردها بی تعارف و بی رنج و واهمه رو به رو شوی و شاید خیلی­ها را این شجاعت نیست و ترجیح می­دهند که هوای هر دو طرف را داشته باشند. یعنی هم آنچه را که می­کنند مثبت و مقدس جلوه دهند به اسم مسئولیت و هم خود را قانع کنند که بله ما شجاعت درافتادن و قدرت تحمل زندگی را داریم اما دریغا! که مسئولیت آدمی عمیق­تر و سنگین­تر از آنست که تهیه لباس و لوازم آرایش فرزند و زنش را اولین و آخرین مسئولیت بشری بداند!  این هم مسئولیت است اما خیلی خیلی کوچک­ به قیمتی بسیار گران! (البته کوچکی این مسئولیت همه جای دنیا برابر است اما قیمتش در خراب شده ما بسیار گران است. به گرانی جان و روح و فکر و وجود انسانی انسان). دوست من! مسئولیت­هایی بس بزرگ متوجه ماست که تأمین معاش کوچک­تر و بسی بسیار کوچک­تر از آنست که عمر آدمی را به خود مشغول بدارد. شما هم البته تقصیری ندارید در این خراب آباد هر کسی که بتواند از پس این مسئولیت کوچک موفق برآید، شاهکار کرده است. حالا می­فهمید و باور می­کنید که آدمی اینجا چه قدر حقیر شده است که توان برآمدن از پس مسئولیتی بس کوچک برایش رؤیاست.دوست من! آخر حیف از ما؛ انسان، نیست که چنین کوچک شود که تأمین نان و معاش را مسئولیت اول و آخر بداند؟ تأمین معاش کوچک­ترین و اولیه­ترین نیاز است برای برگذشتن آدمی از غریزه و باور کنید که ارزش ما بالاتر از آنست که این نیاز کوچک ما را مسخ کند اما مثل اینکه با وضعیت حاضر راهی غیر از این نیست. و تنها راه اینست که از آن درگذری و همان که گفتم؛ چنرقاز پول و خواندن و نوشتن و گشتن و الباقی قضایا تعطیل و شاید، شاید یک روزنه امید کوچکی باشد آن هم اینکه یک نفر باشد که دریابد این سوداهای دیوانه­وار یعنی چه؟ و آن وقت تنها نباشی و او هم با تو پابه­پا باشد. آخر می­دانید! سرکوب این خواسته­ها هم راه درستی نیست. مثلاً عارفان را ببین. آدم­های بلندپروازی بوده­اند و نیک می­گفته­اند که ارزش آدمی بالاتر از آنست که در این بازارِ شامِ زندگی و جنگ زرگری حیات شرقی ضایع شود اما چون به مکانیزم سرکوب و خودسانسوری روی آوردند، همه­شان دیوانه شدند و کارشان به بلاهت و سبک مغزی کشید و آخر سر مزخرف بافی. باور کن همه اشعارشان هم انعکاس آن خودِ سرکوب شده­ای است که در ناخودآگاهشان غرق شده بود به خصوص اگر اهل شراب بودند چونکه آدمی در حین مستی آنچه در زوایا و خفایای وجودش رخنه کرده و پنهان است بالا می­آید و آدم مست می­گوید آنچه را که در هوشیاری نمی­تواند و یا نمی­خواهد بگوید. پس می­پذیریم که حرف آن دوست­مان هم پر بیراه نیست اما مسئله بر سر نوع نگاه است. آری دوست من! آنچه که گفتید، لازم است و نیازی کوچک اما دلیل اینکه چرا شما این مسئولیت کوچک را آن قدر بزرگ می­بینید، گفتم؛ وضعیت اسفناک این شرق ویران با مردمی دیوانه!

اما آن مسئولیت بزرگی که من می­گویم چیست؟ باور کن که بازگویی­اش برایم خیلی سخت است. خیلی سخت و خودم هم هنوز دقیق نمی­دانم چیست. سارتر می­گوید: «خدا را فراموش کنید تا بفهمید که انسان وانهاده مسئول است و وانهادگی مسئولیت آور است». شما هم اگر می­خواهید امتحان کنید. از همین امروز باور کنید خدا ما را فراموش کرده است. این است انسان وانهاده. دیگر جایی نیست که امیدی به آن ببری و همه مسئولیت­ها و تقصیرها را گردن او بیندازی و تنها تویی که مسئول همه چیزی و این است مسئولیتی که من می­گویم. مسئولیت تمامی آدمی­زادگان در برابر یکدیگر و هستی و بودن و شاید شما راست گفتید که این خیلی ایده­آلیستی است آن هم در این خراب شده که همه می­گویند: «جان من! از این چیزها نان و آب نمی­شود. فکر نان کن که خربزه آب است». بله از جنبه اجتماعی درست است. فلسفه­بافی برای مردمی که در توحش غوطه می­خورند مسخره و بی معناست اما از طرفی برای رهایی از همین توحش و عصیان غرایز فهم لازم است و اینها ریشه­های همان فهم عمومی کیمیا شده در جامعه ماست و از طرف دیگر چه می­توانی بکنیم ما یک نفرهایی که گندم/ سیب ممنوعه را خورده­ایم! دقیقاً همان چیزی که می­گویم برایم اتفاق افتاد وقتی در محفلی صحبت از خاطرات خواندن­ها شد هر کسی چیزی گفت از اتفاقات جدید و جالب و خواندنی­هایش و من گفتن شبس جمله­ای از نیچه[2] خواندم که تا صبح خوابم را برآشفت همه به تمسخر خندیدند! و آیا کسی باور می­کند که این چنین اتفاقاتی برای ما می­افتد؟ آخر چرا ما این قدر کوچک شده­ایم و فهم­هامان تا نوک بینی؟ آری در چنین روزگار صعبی به سر می­بریم. انسان تحقیر شده و فهم­ها حسابی عقیم. در این میان مانده­ایم که تکلیف ما چیست؟ ولی حرف شما هم درست است از آن نیازها هم نمی­توان چشم پوشید. آخر مگر آدمی می­تواند مثلاً عاشق نشده باشد؟ هر کسی بگوید من نه، مثل سگ دروغ گفته است. ولی مسئله اینست که بعضی­ها از خیلی چیزها چشم می­پوشند و این هم راهش نیست چون روان آدمی ترکیبی است از همه اینها. مثلاً اگر از حقیرترین غریزه­ها اگر چشم بپوشی و سرکوبش کنی، مرضی از جای دیگر سر برمی­آورد. و می­شود مثل همین چیزی که شاملو می­گفت و راست هم می­گفت که شعرای کلاسیک فارسی علیهم­الرحمه همه از کمبود جنسی نالیده­اند. و حالا تکلیف ما چیست که نه می­خواهیم خودمان را مثله کنیم و نه می­خواهیم در این مرحله  (تأمین معاش و نیازهای اولیه زندگی) در جا بزنیم.

می­دانم که در این خراب شده توقع و خواست خارج از ظرفیتی است ولی ما که چیزی از کسی نمی­خواهیم و فقط حرفمان اینست که ای انسان! تو بزرگتر از آنی که این چنین حقیر و در یکی از غرایزت مسخ شوی و به یک صفت درآیی. آن هم چ صفتی! یکی موش، یکی خوک، یکی گوسفند و قس علی هذا....(حالا خودتان این صفات را با این سمبول­ها تطبیق کنید. مثلاً موش سنبل ثروت­اندوزی ابلهانه است، خوک سمبل شهوت­پرستی و...). نه سوء تفاهم نشود. قرار نیست آدم­ها تحقیر کنیم و پست ببینیم و آنچه که هست اینکه من از حقیر شدن و پست دیدن آدم­ها متنفرم و رنج می­کشم و نیز خودم دریغم می­آید از انسان که این چنین پست شود نه اینکه بگویم اینها مشتی حقیراند که سزاوار چنین زیستنی­اند. حتی اینها هم چرا باید این قدر در دروغ و و ریا و صفات حیوانی مسخ شوند. می­بینید آدمی در اوج قدرت ظاهر چه قدر قابل ترحم است؟ شاید از نزدیک ندیده باشید آدم­های به ظاهر بزگ را که چه قدر از درون خالی و چه قدر قابل ترحم­اند. فکر می­کنم نباید اجازه داد که آدمی این چنین تحقیر و مسخ شود ولی با این روال می­شود بد جوری هم می­شود. حالا شما هی بگو که این از مسئولیت فرار کردن است! آخر فاجعه نیست؟ فرزند آدمی بزرگ شود و بفهمد و بداند که پدرش چه قدر تحقیر می­شود تا تأمین معاش او را بکند! و یا بفهمد که پدرش جز یک چیز هیچ چیز نمی­فهمد، یا بفهمد که پدرش همه چیز حتی غرور و انسانیت خود را به یک چیز (پول) می­فروشد! و حال چاره چیست؟ شاید پیشنهادها مختلف باشند ولی اول باید انتخاب بکنی که می­خواهی در چنین اوضاعی زندگی کنی یانه؟ این قدم اول: زندگی یا خودکشی؟

خودکشی را چه بگویم که نه آنگونه که بعضی­ها فکر می­کنند آسان است و نه آنگونه که بعضی­ها فکر می­کنند، ضعف و فرار. زیرا انتخاب این گزینه سخت­تر از زندگی است و آیا برگزیدن این راه سخت آن هم به چنین سختی خود شجاعت و جسارت نیست؟ فکر می­کنم شجاعت بزرگی است و کسانی که خودکشی را ضعف و فرار می­دانند اصلاً به این گزینه فکر نکرده­اند. اصلاً جرأت فکر کردن به آن را ندارند چون خیلی خیلی غیر عادی است و اکثراً چون جرأت فکر کردن به آن را ندارند، فقط تخطئه می­کنند. مثلاً می­بینی چون شنیده­اند که اگر کسی خودکشی کند جایش در جهنم خواهد بود، با این دلیل کودکانه ترس خود را توجیه می­کنند. مثلاً همین تابستان که یکی از دوستان به بن­بست رسیده و خود را خلاص کرد هرکس چیزی می­گفت و چه قدر خنده­دار بود قضاوت­های سطحی و احمقانه اطرافیان. یکی می­گفت: آخر چه مرگش بود؟ شغل داشت و می­توانست ازدواج کند و الباقی قضایا. یکی می­گفت: حتماً پسره دیوانه یک کاری کرده و از بیم بالا آمدن گندش خودش را کشته و.... اوه! چه قضاوت­های احمقانه و ابلهانه­ای! ولی هیچ­کس نمی­دانست و نخواهد دانست که او چه می­کشید چرا که در یادداشتی که از خود باقی گذاشت توشته بود: «من هیچ مشکلی ندارم که دلیل خودکشی­ام باشد. فقط دیگر نمی­توانم زندگی­ کنم» و هیچگاه کسی نخواهد توانست بفهمد که «دیگر نمی­توانم زندگی کنم» یعنی چه؟ و توضیح ما هم مثل همین است. قابل توضیح و توجیه نیست. نمی­توان نوشت، نمی­توان گفت مگر اینکه کسی خود به چنین حالی برسد.

اما اگر کسی زندگی را برگزیند. این هم سخت است به اندازه همان خودکشی چرا که باید با این زندگی وحشتناک بسازی و اگر بخواهی این زندگی فاجعه‌‌آمیز مسخت نکند باید خیلی احتیاط کنی. عزت نفست باید به اندازه یک کوه باشد یا همچو چیزی که با این همه خرد شدن‌ها بتوانی داوام بیاوری و کمر راست کنی و آنقدر توان داشته باشی که عزت نفس و غرورت پیش خودت نشکند چون آخرین تکیه‌گاه آدمی اگر خویشتن را بفهمد همین غرور و عزت نفسی است که خیلی مواقع منجی آدمی است اما وقتی زندگی به سر می‌آید، آرزو می‌کنی که ای کاش نبودی. چرا که سرتاپای وجودت زخم و رنج است و تنها خوشی‌ات اینکه رنج زیستن را نوشته‌ای و در فهم چرایی این مصیبت حیات عمیق شده‌ای و خوانده‌ای و فهمیده‌ای و البته برای دوام آوردن اگر همراهی، همقدمی، دوستی، آشنایی داشته باشی مایه تسلایی بس بزرگ تواند بود و تکیه‌گاهی بس ارزشمند.

می‌بینید! اگر در مفاهیم و رشحه‌های حیات دقیق و عمیق شوی چه بسیار ناگفته‌ها و ناگشوده‌هاست که هر لحظه و هر ساعت کشفی تازه تواند بود و اگر نباشد این هر لحظه غوطه خوردن در فهم‌ها و کشف‌های نو چه ارزشی دارد زیستن؟ و اگر من می‌گویم تنها چه چیز ارزشمند زندگی خواندن، نوشتن و حرکت (گشتن) است به خاطر این است که در این سه حال آدمی در اوج غوطه‌وری و کشف فهم‌های نو و در عین حال بی انتهایی وجود خویش است و چه زندگی پست و حیوانی‌ای است آن روز که از این فهم‌ها و کشف‌های نو دریافت‌های ناشناخته باز مانی. و اگر گفتم نباید به هیچ وبالی (که آن دوست مسئولیت نامید) گردن نهاد همه از بین آنست که مبادا از این کشف و از این نشئه‌های بی بدیل باز مانیم و اگر بازماندیم مرگ بهتر از زندگی است. زیرا به قول ناظم حکمت «بؤیو انسان‌لیق» (انسانیت بزرگ) فدای چیزهایی بسیار حقیر می‌شود. تلف می‌شود....

آه! که چه معناهای پنهان نهفته است در این مفاهیم. مفاهیمی که لقلقه زبان خیلی‌هایند بی آنکه حتی لایه‌ای از آنها را کشف کرده باشند و چه آرزوی بلنپروازانه‌ایست در سر من (یا ما) که در پی این کشف‌هائیم و دل به آنها خوش کرده و خود را زیر بار چه مسئولیت سنگینی برده‌ایم که شاید خارج از توان ماست حرکت دادن به این بار سنگین.

12/ 8/ 1385

2-   حمید راحمی خودکشی کرد

با این حساب باید دردمندانه از خود بپرسیم چرا؟ آقای زاهد! اگر راستش را بخواهی خبر تلخت همچون پتکی سنگین بر سر روحم فرود آمد و آنچنان دست و دلم ضعف کرد که سخت می‌توانم در این باره بیندیشم و چیزی بنویسم اما برای سبک کردن از سنگینی این درد نیز چاره‌ای جز نوشتن نیست. سعی می‌کنم حمید را در ذهنم بیاورم با تمام وجودش.  هیکل تنومندش. افکار در هم و برهمش. رفتارهای ضمخت و بی ادبانه‌اش. ذهن فعال و وقاد و فیلسوفانه‌اش. چشم‌های درشت و پر از سؤال‌ها و پیچیدگی‌ها و تناقضش. آری! اکنون با تصور اینکه از این همه ویژگی‌های عجیب که انسانی غریب به نام حمید راحمی را تشکیل می‌داد امروز چیزی جز مشتی خاک در زیر سنگی سنگین نمانده، دریغی جانسوز چون آتشی در خرمن، در جانمان می‌افتد. از آن دردهایی که به قول هدایت روح آدم را مثل خوره و در انزوا آرام آرام می‌خورد و می‌تراشد و نمی‌توان آنها را با کسی در میان گذاشت. چرا اگر کسی پیدا شود که این دردها را کشیده باشد و بفهمد می‌شود. دردهایی که حمید را به کشتن خود اقناع کردند! دردهای لعنتی، سمج، لجوج، بی معنا، تأویل ناپذیر، غیر قابل توضیح و حتی غیر قابل توجیه. و همین پیچیدگی و غیر قابل فهم و توجیه بودنشان است مانع اصلی پنهان ماندنشان. چون اولاً؛ به کسی نمی‌توانی بگویی چون غیر قابل وصف‌اند. ثانیاً؛ اگر بگویی هم کسی باور نمی‌کند چون غیر قابل فهم‌اند حتی برای خودت. ثالثاً؛ اگر بتوانی بگویی و کسی هم باشد که بفهمد بعد شنیدن و فهمیدن با ریشخندی خواهد گفت احمقانه است! مثل همه باش. مردم چگونه‌اند؟ تو هم یکی. حداقل زندگی‌ای به راه کن و مشغول باش. اینجاست که احساس می‌کنی واقعاً مریضی. بله! روانشناسان چنین آدمی را مریض می‌گویند و روانکاوی راه‌های زیاد و دور و درازی برای درمان پیشنهاد می‌کند اما اکر گوش به ندای روانشناسی بسپاریم خواهیم دید همه فیلسوفان و نویسندگان و رقم زنندگان تاریخ فهم و احساس بشری همگی مریض بوده‌اند. اینجاست که آدمی شک می‌کند که آیا واقعیتی تام و مستقل وجود دارد یا واقعیت آن چیزی است که ما بسته به نوع نگاه مان از پدیده‌ها درمی‌یابیم و به عبارتی منظره‌ای است که از پنجره دید و فهم ما دیده و فهمیده می‌شود. این چنین است که گاه بیننده و کنشکر آن چنان غرق در ذهنیت خویش پدیده‌ها را می‌نگرد و آن چنان اوبژه را غرق در سوژه می‌کند که خود آن پدیده در دود و مه فهم و استنباط کنشگرگم می‌شود. خودکشی هم از آن واقعیت‌های بسیار مرموز و پیچیده و درهم و بر هم است که اگر دنبال دلایل آن بگردی هر گروهی از علما بسته به نوع نگاهشان چیزی گفته‌اند. از جمله تفاسیر جامعه‌شناختی دورکهایم و تفاسیر روانشناختی مکاتب روانشناسی مختلف و اگر ما بخواهیم به خودکشی حمید هم از پنجره این مکاتب مختلف بنگریم به آن چنان مناظر و تفاسیر مختلف و گاهاً متضاد و ناسازگار خواهیم رسید که اصل موضوع یعنی حمید و خودکشی‌اش در غبار این تفاسیر گم خواهد شد. اما ما ناگزیر به انتخاب هیچ پنجره‌ای برای نگریستن به خودکشی اندوهبار او نیستیم. چون ما با او دمخور بوده‌ایم و او را بسیار بیش از آنچه که به تفاسیر این مکاتب نیازمند باشیم می‌شناختیم. اکنون او را می‌نگریم در قامت و خلعت مرگ. بی آنکه تلخی مرگ این چنینش ما را ناگزیر به برگرفتن فاصله و پنجره‌ای بکند.

اولین بار با حمید در پارک دانشگاه هم صحبت شدم. من راهی زنجان بودم و سر راهم باهم نشستیم و سیگاری دود کرده و از احوالات شخصی و علائق مشترک فلسفی‌مان حرف زدیم و از همین جا شروع شد دوستی دور و نزدیک ما. همیشه هم در نوسان بود این دوستی پاره پاره ما. او به هیچ چیز عقیده صمیمی نداشت. من می‌دانستم همیشه می‌دانستم که او در حالی که با دیگران درباره موضوعی اجتماعی، تاریخی یا فلسفی حرف می‌زند حواسش جای دیگری. مثل اینکه ته قلبش یک چیزی همیشه نیشش می‌زد و افکارش را پریشان می‌کرد. حتماً همچو چیزی دیده‌ای که کسی جایی از بدنش درد و سوزشی داشته و بخواهد حواسش را جمع کرده و بیاندیشد و چیزی بگوید. چنین کسی هر چه قدر هم بر اعصاب و ذهنش مسلط باشد آن درد و سوزش لعنتی بی امان نمی‌گذارد و تمام حواس و قوای روحی و ذهنی فرد مبتلا را متمرکز درد و سوزش مداومش می‌کند. حمید هم همیشه چنین حالی داشت. همه جا و همیشه در حالی که چیزی می‌خواند و می‌نوشت و حرفی می‌زد حواسش متوجه آن درد بی امانش بود. همیشه خیلی خوب و جالب و جامع شروع به حرف زدن می‌کرد اما چند دقیقه بعد سر رشته کلام از دستش درمی‌فت و کلامش می‌آشفت و به بیراهه می‌کشید. حتماً کنفرانس دادنش سر کلاس آقای فتحعلی‌زاده را به یاد داری. اولش عالی و آخرش افتضاح بود. گاهی فکر می‌کرد یک سر و گردن که نه چند سر و گردن از دیگران بالاتر است و گاهی شدیداً احساس بی ارزشی می‌کرد. مسعود و من و خودش را مثلث فهم کلاس می‌گفت ولی گاهی ادا و اطواری بروز می‌داد که اصلاً به ظاهرش نمی‌آمد. راحت دم‌خور می‌شد و در اندک مدتی بعد با رفتارهای غیرعادی‌اش می‌رنجاند چنانکه حتی سر کلاس دکتر یزدانی که همه‌مان دوستش داشتیم و داریم بد قلقی کرد و دکتر یزدانی هم از کوره در رفت و بعد از کلاس هم حرف‌های جالبی راجع بهش زد. گفت: «راحمی استعداد خوبی داره ولی هیچ جا بند نخواهد شد و هیچ توفیقی در هیچ زمینه‌ای کسب نخواهد کرد. من در ایام جوانی‌ام یک دوست این چنین داشتم. خیلی مستعد و باهوش و چیز فهم بود ولی هیچ جا بند نشد و در حالی که دانشجوی دکترا در انگلیس بود تحصیلاتش را نیمه کاره رها کرد و عاقبت هم به پوچی رسید». آری! راست گفته بود. حمید نه یک سر و گردن بلکه چند سر و گردن از دیگران بالاتر بود ولی توفیقی جز مرگ نصیبش نشد دریغا! بالاترین توفیق برای او همین می‌توانست باشد. همینکه به خود جرأت داده و بتواند خود را از آن تناقضات لعنتی رها کند. تناقض‌هایی که به بن‌بستی سنگین می‌انجامند و مرگ را گزیری گریزناپذیر می‌کنند. او گرفتار این تنقاض‌ها و بالاترین نوع آنها یعنی تناقض واقعیت‌ها و ایده‌آل‌ها بود. در ایده‌آلش خود را آن کسی که استعداد و آرزویش را داشت می‌دید اما در واقعیت حمید راحمی دانشجوی سن و سال گذشته تاریخ دانشگاه تربیت معلم یا به قول خودمان حصارک بود. دانشجویی که با آن سن و سال و با آن همه آرزو و پس از آن همه مشقات اکنون باید سر کلاس‌های کسالت‌آور و پر دروغ الفبای تاریخ ایران باستان می‌نشست و آوارگی ساعت‌های پر و خالی را می‌کشید. چون به اصطلاح اداری دانشجوی روزانه و مثلاً تهرانی بود خوابگاه نداشت و ساعات خالی روزهای گرم و سرد حصارک را دربه‌در اتاق این و آن می‌شد و.... این چنین تحقیرها و غرور شکستن‌ها. تازه این بدبختی‌ها در صورت ساکت و سر به زیر بودن کافی بود اگر خدا نکرده به استادی می‌گفت بالای چشم مبارک ابروست فلاکت چند برابر می‌شد چنانکه شد و سر جدلش با حضرت استاد دکتر پرگاری کارش به کمیته انضباطی و حراست کشید و چند واحدی هم به دانشگاه تهران تبعید شد و... حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! در اوضاعی که برای هیچ و پوچ  این همه بلا سر آدم می‌آورند، اگر واقعاً خطایی کرده باشی چه بر سرت می‌آورند! آیا این همه تحقیر و غرور شکنی جانکاه نیست؟ حال اینکه مطمئنم حمید علاوه بر این تحقیر شدن‌ها دردهای پنهان دیگری داشت که غرورش اجازه نداد به ماها بگوید. نمی‌دانم. شاید هم به تو گفته باشد ولی من ناگفته می‌دانستم که از نظر اقتصادی و خانوادگی هم شرایط خوبی ندارد و شدیداً بین ایده‌آل‌ها و واقعیت‌های بی رحم و کور و کر درگیر است. درگیر همان دردهایی که همیشه ته وجودش نیشش می‌زدند و تعادل و تمرکزش را به هم می‌ریختند. واقعیت‌های کور و کری که فیل را از پا درمی‌آورد. گاهی فکر می‌کنم ماها که می‌بینیم و می‌فهیم که در این خراب آباد چه می‌گذرد و انسان چگونه همچون حشره‌ای بی مقدار تحقیر و نیست و نابود می‌شود و هر چه انسان‌تر تحقیر و له شدنش بدتر، یا خیلی مقاومیم یا واقعاً نمی‌فهمیم و عمق فاجعه را هنوز درنیافته‌ایم و شاید هم اوضاع به جایی رسیده است که فاجعه عادی شده است و این یعنی اوج فاجعه! چون که به نظر من فاجعه واقعی آنگاه روی می‌دهد که فجایع عادی شده باشند و هم اینک ما به چنین وضعی رسیده‌ایم. این همه انسان کشی و انسانیت کشی! به بند و بندگی کشیدن انسان به حدی که آدمی خود را می‌فروشد و تن به هر مذلتی می‌دهد تا چند دلاری بیشتر نصیبش بشود. به حدی که چندین میلیارد دست چند هزار اسیر لایسیراند. چند میلیارد ابله‌تر و مطیع‌تر و لاشعورتر از گوسفندی که این همه تحقیر و استثمار و استحمار خود توسط مشتی مغلوب مسخ شده در هواهای حیوانی خود را می‌بینند و دم نمی‌زنند و روز به روز بی خیال‌تر و مطیع‌تر می‌شوند و تازه برای تقرب به درگاه چوپانان مسابقه‌ای بی پایان می‌دهند! آه! که چه موجود متنقاضی است انسان! و اگردر چنین شرایطی به فهمیدن خطر کند و بر لبه پرتگاه این تناقضات بایستد چه چاره‌ای جز مرگ خواهد بود و چه پناهگاهی جز آرامش کور و کر مرگ؟ گاهی فکر می‌کنم ماها که نه تن به گوسفند شدن می‌دهیم و نه کاری مهم از دست‌مان برمی‌آید خیلی روباه صفتیم و با پشت هم اندازی و دودوزه بازی با شرایط کنار می‌آییم ولی وقتی به کارنامه‌مان می‌نگرم در خود فرو رفته و از این موضعم عقب می‌نشینم. چرا که حداقل این را مطمئنم که ما گوسفند نشدیم و گوسفند شدن را نمی‌پذیریم و امید داریم این روند نحس روزی بازایستد و تلاشمان را برای بازایستاندن این خر خراس کر و کور می‌کنیم. با تمامی این اوصاف فکر می‌کنم چیزی جز امید و عشقی بزرگ نمی‌تواند ضامن دوام زندگی‌مان باشد حالا این امید و عشق چه باشد و چگونه باشد، خود بحث دیگری است. البته این را هم بگویم که امید و عشقی که در محدوده دایره کوچک غرایز و فرایض باشد پشیزی نمی‌ارزد که هیچ بلکه آخرش به همان گوسفند شدن می‌انجامد و ما خیلی دیده‌ایم از این نوع گوسفند شدن‌ها در بین دوستانمان. دوستانی که اهل فهم به خصوص اهل کوشش و جوشش‌های سیاسی بودند و بعد از بی رونقی بازارشان یک دوره دچار افسردگی و خمودی شدند و بعد مدتی به بی فلسفگی زندگی رسیدند و با عشق و ازدواجی صرفاً برای رهایی از بی فلسفگی، فلسفه‌ای نو کشف نمودند و بعد اندک مدتی سر به حیات گوسفندی سپردند و در ازدحام گله گم شدند و درد و دغدغه خویش را نیز گم کردند اما ما بیچارگان تاریخ نه گوسفند شدیم و نه به هیچ بهانه و عذری فراموشی درد و دغدغه خویش را فراموش توانستیم کرد و همه زندگی و حتی تمامی امورات شخصی‌مان را نیز در این مسیر تنظیم کردیم و می‌کنیم تا چه پیش آید. به هر حال عاقبت کار را هم نمی‌دانم! شاید ما هم روزی از دغدغه‌های انسانی‌مان گسستیم و به گله پیوستیم اما هیچ تردیدی ندارم که مرگ بسی شرافتمندانه‌تر از چنین زیستنی است و از صمیم قلب آرزو می‌کنم که پیش از آنکه به چنین مسخی گرفتار شوم مرگم فرا رسد و همین آرزو بود که حمید را به سوی مرگ راند و در رسیدن به مرگ پیشتاز شد و پیش از آنکه مرگ او را دریابد او مرگ را دریافت چون اگر می‌‌ماند باید تن به ذلت گوسفند شدن می‌داد چون اگر می‌ماند برای تأمین حداقل معاشی باید از تمامی حیثیت انسانی‌اش می‌گذشت و نخواست بگذرد. خیلی‌ها می‌گویند خودکشی ناشی از ضعف وجود است و چون آدم ضغیف قدرت مقاومت در برابر سختی‌‌ها را ندارد دست به خودکشی می‌زند. آه که چه حرف‌های مبتذلی که اصلاً به شنیدنش نمی‌ارزد. ولی من حرف دیگری دارم. چون مهمترین غریزه و در عین حال تلاش آدمی صیانت از وجود و حیات اولیه خویش است، کسی که قصد جان خویش و خودکشی می‌کند بالاترین جسارت را دارد یعنی جرأت آن را دارد که پیش از آنکه تن به زیستنی نامطلوب بدهد، خود را بکشد. چنانکه درباره حمید هم چنین بود. می‌دانیم که او آدم ضعیفی نبود. بسیار باهوش و زیرک هم بود. خدمت سربازی‌اش را با آن همه مشقت و چندین بار تبعید به خاطر حاضر جوابی و ناسازگاری،  به سر آورده و در یک دانشگاه به اصطلاح خوب قبول شده بود و می‌توانست مثل خیلی‌ها یک کاری دست و پا کرده و زندگی گوسفندگونه‌ای به راه کند ولی نخواست. نتوانست کنار بیاید. او با دنیای واقعیتی که مجبور به تحمل آن بود مشکل داشت و سر سازگاری نداشت. او به تمام معنا یک آنارشیست بود و سرانجام هم به نیهیلیسم رسید و پیش از آنکه تن به مذلت دهد مرگ با عزت را به زندگی پر ذلت ترجیح داد و خود را رها کرد و اکنون تصور اینکه او نیست تلخ است اما اندیشدن به اینکه او آنگونه که ترجیح خودش بود، به جای زیستن با ذلت، با عزت مرد، اندکی از تلخی مرگش می‌کاهد. درود بر او که تن به ذلالت نسپرد و روح عاصی‌اش را از بند تن اسیر این خاک نفرین شده رهانید. درود بر همه آنانکه همچون عقرب، اگر ناگزیر به سر سپردن به ذلت شوند با غرور تمام و آغوش باز به استقبال مرگ می‌شتابند.     

5/ 5/ 1390



[1] - مانقورت در فرهنگ ما مفهومی است عمیق به معنای انسانی که مسخ شده و هویت انسانی­اش خالی شده. برای آگاهی بیشتر ر.ک آیتماتوف، چنگیز، داستان «مانقورت» در رمان «روزی به درازای یک قرن»، ترجمه محمد مجلسی.

[2] - و آن جمله این بود: «فلسفه معنوی­ترین نوع خواست قدرت است».

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

آجی و آنلام­سیز یاشاماق اوزره نیهیلیسم            

اؤنجه نیهیلیسم[1] سؤزجوگونون قورولوشونا باخالیم. بو سؤزجوک لاتینجه­ده اولان نیهیل[2]  کؤکوندن اولاراق؛ یوخلوق، هئچ و پوچ، سون­سوز و سونوج­سوزلوق آنلامین داشیییر. نیهیل سؤزونه «ایسم» آرتیریلاندا، اؤزل بیر فلسفی مفکوره و مکتب آنلامی تاپیر، ائله بیر مفکوره کی تئوریزه اولوب و بیر ادبی، فلسفی، سیاسی و توپلومسال(اجتماعی) مکتب کیمی تانینیر. تئوریسسن­لری و اونون آردیندان گئدن­ انسانلار وار و او مفکوره­نی داشییان چوخ بیر ادبی، فلسفی، سیاسی و توپلومسال چئشیدلی(مختلف) یازی­لار؛ رمان، مقاله، تاریخی و توپلومسال کتاب­لار و س. نیهیلسم­ده باشقا مفکوره و مکتب­لر کیمی تاریخ اوزرینده انسانی توپلوم­لاردا اوز وئرن حادثه­لردن و بو حادثه­لرله ایکی باشلی ایلگی­ده(ارتباط) اولان دوشونجه­لردن یارانمیشدیر. انسان­لارین دوشونجه­لری، تاریخی حادثه­لر و اولای­لارلا ایکی باشلی بیر ایلگی­ده دیرلر. عین-ی زماندا کی دوشونجه­لر تاریخی حادثه­لره زمین حاضرلیر، همن حادثه­لر یئنی دوشونجه­لرین یارانماسینا سبب اولور، بس تاریخی حادثه­لرله دوشونجه­لرین ایکی طرفلی بیر ایلگی­سی وار و همن قانون نیهیلیسمی­ده هر بیر انسانی دوشونجه کیمی ایچه­ریر(شامل اولور).ایندی باخالیم کی نیهیلیسم بیر دوشونجه اولاراق هانسی تاریخی حادثه­لر و دوشونجه­لرین اثرینده یاراندی؟ و اؤز نوبه­سینده هانسی حادثه­لر و دوشونجه­لرین یارانماسینا سبب اولدو؟ عمومیت­له نیهیلیسم باره­سینده یازانلار، آوروپانین اؤزل بیر تاریخی بؤلومونده باش وئرن فلاکت­لرین بو دوشونجه­نین یارانماغینا سبب اولدوغون وورغولاییرلار آما بیر سورغو(سؤال) بو باخیشی تنقیده چَکه­بیلر و او سورغو بو کی مگر او تاریخی بؤلومدن اؤنجه آوروپا یوخسا دونیانین باشقا بؤلگه­لرینده بئله بیر فلاکت­لر اوز وئرمه­میشدیر؟ البته کی اوز وئرمیشدیر. بس نه­دن او دؤنم­لر و بؤلگه­لرده نیهیلیسم دئیه بیر دوشونجه یارانمامیشدیر؟ بو آرادا اؤزل بیر فَرقه دقت ائتمه­میز گرکلی­دیر و اودا؛ ایمان مسئله­سی­دیر. بیلدیگیمیز قدر نیهیلیسمین اساس کؤک­لری روسیه­نین تزاریسم دیکتاتورلوغو و اونون کؤلگه­سینده اورتایا چیخان عمومی بیر اومیدسیزلیک و موتسوزلوغا توتساق اولدوغو زمانلاردا یارانمیشدیر. «میخاییل باکونین» 1860لاردا «نیهیلیست» آدلی بیر فرقه قوروب، ایوان تورگینیئوده «آتالار و اوغول­لار»(1862) آدلی رومانیندا «نیهیلیسم» سؤزجوگونو اؤزل بیر مفکوره بیچیمینده اورتایا چیخاردی و روسیه­ده نیهیلیسمه اوغراشان ایمان­سیز ضیالی­لارین سایی گئت گئده آرتیب، روسیه توپلوموندا رسمی صورت­ده اونلاری نیهیلیست آدلاندیردیلار (البته بو روسیه نیهیلیست­لری آوروپا نیهیلیست­لریندن فرقلی­ایدیلر و بو فرقین اساسی­ آوروپا نیهیلیسمی­نین داها فلسفی و روسیه نیهیلیسم­نین سیاسی اساسلاری اولدوغوندایدی). بو روسیه نیهیلیست­لری عمومیت­له ورشکست اولموش طبقه­لره باغلی اولان ضیالی­لارایدیلار کی اسکی قورولوشو پوزوب یئنی بیر قورولوش قورماقدان عاجز قالاراق نیهیلیستی دوشونجه­لره دالمیشدیلار و آنتووان چئخوو «گیله نار باغی» آدلی اثرینده بو نیهیلیست طبقه­نی تمثیل ائدیر و ایوان تورگینیئوده «آجار توپراق» آدلی اثرینده بو نیهیلیست­لردن کاراکتئر یارادیر. آما نیهیلیسم، چرچیوه­لی بیر فلسفی مکتب و تئوریزه اولموش مفکوره عنوانیندا 1- اینجی دونیا ساواشیندان سونرا آوروپادا منیمسه­نیلیب و تئوریزه اولدو و اساس نه­دنی(دلیل) آوروپانی بورویَن ساواش و بو ساواشین اثرینده باش قالدیران یوخلوق، آجلیق، فلاکت و اؤزل­لیکله انسان جانی­ اوجوز و دَیَرسیز اولماغی­ایدی آما دئدیگیمیز کیمی بئله بیر فلاکت­لر بو دؤنم­دن اؤنجه هم آوروپا و هم دونیانین باشقا بؤلگه­لرینده اوز وئرمیشدیر آما بئله بیر مفکوره(نیهیلیسم) اورتایا چیخمامیشدیر و ائله­جه­ده بونا گؤره دئییرم کی بیرده یئنی­دن باخمالی­ییق بو مسئله و اونون نه­دنلرینه. دئدیگیم کیمی آوروپانین نیهیلیسمه باعث اولان بو فلاکت­لی دورونون همن بؤلگه­نین و یا باشقا بؤلگه­لرین تاریخیندا اوز وئرن فلاکت­لر­له اؤزل فرقی وار و همن فرق­دیر نیهیلیسمه باعث اولان اساس دوشونجه و اودا «ایمان و اومیدین یوخلوغودور». دقت ائده­لیم کی بورادا ایمان یالنیز دین و مذهب آدلانان ایمان­دئییل بلکی منظور هر تور(جور) اولکوسَل(آرمانی) اینام­دیر. ائله بیر اینام کی انسانی یاشاماغا آلقیشلایاراق اونا قلبی گوج وئره مصیبت­لر و فلاکت­لره قاتلاشماغا. بس بو ایمان­سیزلیق هاردان باش قالدیردی و سونوندا بؤیوک بیر اومیدسیزلیگه ائره­دی(منجر اولدو)؟ نه­یه باش قالدیردی؟ و منجه هر زمان، هر یئرده بئله بیر ایمان­سیزلیق یاییلیب و آردیندان ائله بیر فلاکت­لر اوز وئرسه سونو همن اومیدسیزلیک و نیهیلیسم اولاجاق باشقا بیر بیچیمده. اجازه وئرین بو ایکی سورغویا جواب آختاراق بلکی نیهیلیسمین باش قالدیرما قانونون کشف ائدیب، آوروپادا باش قالدیران نیهیلیسمی مقایسه اولاراق باشقا اؤلکه­­لرده­ده بیر آراشدیراق. دئدیگیم کیمی نیهیلیسمه باعث اولان ایمان­سیزلیغین اساس کؤکلرین آوروپانین 16- اینجی عصردن بری یارانان رنسانس آدلی یئنی دؤنمینده آختارمالی­ییق. بیلدیگیمیز کیمی 16- اینجی عصردن بری آوروپا بوتون اورتا عصردن(قرون وسطی) قالان مذهبی اوسطوره­لر و تابولاری سیندیرماغا باشلادی و دونیانی عقل­ایله دوشونمَگه ایاق قویدو. کلیسا و مذهب آدینا نه وارسا سیلیب سوپورمَگه باشلادی. عیسی­نین وجودونا شوبهه ائتدی و پوزیتیو[3] علم­لره سیغیناراق، مادی دونیادان ائشیگه هر تور اولکو(آرمان) و ایمانی لاغا قویوب، خرافات دئیه آدلاندیردی و سونوندا آته­ایسمه[4](الله­­سیزلیق) ایاق قویدو بلکی انسانی بنده چَکَن مین ایل­لیک کلیسا پانته­ایسمیندن[5] (بوتون وجودو تانری­دا محو بیلمک) انتقام آلسین. بئله بیر حالین سونوجوندا، یاشادیغیمیز ماده عالمیندن ائشیگه، ایمان دئیه بیر سیغیناق قالمادی و اؤزونه گووه­نن چوخ مغرور و اومیدلی یئنی انسان یالنیز و یالنیز اؤز گوجونه سیغینابیله­جَگینی دوشوندو و اینانیلماز بیر چالیشما باشلادی گوجلَنمک اوزره و گوجلنمک یاریشی­ایله برابر اورتا عصرین دونیا داغیلماغا باشلاییب، ناسیونالیسم[6]  اساسیندا یئنی پارچالارا بؤلونه­رک آوروپالی انسان ایکی یؤنلو بیر قارما- قاریشیق­لیق الده ائتدی: 1- ایمان­سیز و آماج­سیزجاسینا گوجلنمک و یئنه گوجلنمک چون کی ذاتاً گوجلنمک اؤزو اساس ایمان و آماجا دؤنموشدور. 2- ملت دئیه توپلوم­لارین بو گوجلنمک یاریشی و دونیا خریطه­سینده آرتیق پای قازانماق آماجی. بللی­ایدی بو ایکی یؤنلو قارما- قاریشیق­لیغین سونو نه اولاجاق؛ ییغیشان گوجلر و نفرت­لرین چاتیشماسی و ساواش! آما بو ساواشین اؤنجه کی اوز وئرن ساواش­لارلا چوخلو فرق­لری واریدی و بو اؤنملی فرق­لرین بیری؛ آوروپانین باشاباشیندا اینانیلماز گوج ذخیره­سی و بیری­ده گوج و گوجلنمک­دن باشقا هئچ بیر ایمان و اولکونون اولماماغی. چاتیشمالار و ساواش­لارین اثرینده بوتون گوجلر دارما- داغین اولدولار. گوجلنمک اولکوسو یاغی- پیلته­سی قورتارمیش بیر چیراق کیمی سؤندو، بوتون اومیدلر قیریلدی، یوخلوق، آجلیق و فلاکت بیر مملکت­دئییل دونیانین اوچ­ده ایکی­سین بورودو، انسانین جانی و  حیاتی اینانیلماز قدر دَیَرسیز و انسان اؤلومو بیر بؤجوک(حشره) اؤلومو قدر آسان و آجی­ماسیز اولدو و بو آرادا کئچمیش عصرلرده فلاکته توتساق­لیق­لاردا، انسان­لارا سیغیناق اولان ایمان­دا بئله قالمامیشدیر. بس هانسی تسلی قالابیلردی یوخلوق­لار و فلاکت­لر ایچینده بو آجی و یالین ایمان­سیزلیق­دا؟ هئچ بیر تسلی! و بو تسلی­سیزلیک و سیغیناق­سیزلیق­دا چوخ آجی و انسانی اؤلومه و اؤزونو بو قاتلاشیلماز حیاتدان خلاص ائتمه­یه آلقیشلایان بیر دوشونجه باش قالدیردی؛ نیهیلیسم. ساموئل بئکئت «قودونو بَکلَر کن» آدلی پیئسینده(نمایشنامه) حیاتی بوش و فایداسیز بیر بَکلَنتی(انتظار) دوشوندو. یاشادیقجا آجی­، اضطراب آرتریجی و یئزیکدیریجی بیر بکلنتی­نی یاشاماق و یالنیز بیر قورتولوش یولو وار و اودا اؤلومدور. فرانتس کافکا «مسخ» آدلی رومانیندا انسانین دَیَرسیز بیر موجودا دؤنمَگینی دوشوندوره­رک بوتون اثرلرینده حیاتین پوچ، فایداسیز و سونوج­سوز اولدغونو وورغولادی. اشپنگلر «باتی­نین انحطاطی» آدلی تاریخ فلسفه­سینه حصر اولونموش اثرینده، آوروپا و آمریکانین سقوط و یوخ اولماغا دوغرو یورومَگین آنلاداراق بو سقوطو اونلارین قاچیلماز آلین یازی­سی دوشوندو. آلبر کامو «یابانجی» آدلی رومانیندا انسانین بوتون یاشاماق و اورک باغلایاجاق­ هر بیر شئی­دن یابانجی­لاشیب، بیلینمز- دوشونولمز بیر قدره دوغرو یورومَگین آنلاتدی و «طاعون» آدلی رومانیندا دونیا و انسانلاری طاعون توتموش و اؤلومه محکوم بیر مریض دئیه دوشوندو.

ساکی نیهیلیسم گئنل صورت­ده آوروپادان سایر اؤلکه­لره یاییلمادی آما ایران کیمی اؤلکله­لرده­ده چوخلو اورتا عصرین خرافاتلا دولو مفکوره­سیندن آیریلیب، دین­سیز و ایمان­سیز یاشایان انسانلار اولدولار کی مملکت­لری­نین اصلاح اولماغیندان اومید کسه­رک حیاتی هئچ و پوچ بیر سورَج بیله­رک نیهیلیست اولدولار. اؤزل­لیکله بئله اؤلکه­لرده حاکم اولان یوخسول­لوق، خرافات، جهالت و استبداد بیر سیرا یورغون و اومیدسیز و ایمان­سیز ضیالی­لاری بو دوشونجه­یه یوروتدو.

ایران­دادا بئله بیر استبداد و جهالت و فلاکت آلتیندا یاشایان توپلومسال دورومدا نیهیلیست ضیالی­لار اولدولار آما ایران نیهیلست­لری بو مفکوره­نین یالنیز ادبی و دویغوسال سویه­سینده قالیب هئچ زمان اونون فلسفی درینلیگینه دالابیلمه­دیلر. اونلارین ان تانینمیشی صادق هدایت­دیر. او اثرلری­نین چوخوندا چوخ آجی و جان سارسیدیجی بیر نیهیلیسمی آنلادیر. اؤرنک­ایچین «زنده به گور» و «تاریکخانه» آدلی اثرلرینده ایمان­سیز، اومیدسیز و فایداسیز حیاتدان یورولموش، اؤز جهالته دالمیش توپلوموندان قوولموش و ایمان و اومید دئیه هئچ بیر سیغیناغی اولمایان بیر انسانی گؤروروک. بو بوتون حیات­دان اومید کسمیش کیشی­نین یالنیز بیر قورتولوش یولو وار؛ اؤلوم. نیهیلیست­لرین چوخو اوخوجولارینا دشوندوردوک­لری کیمی اؤزلری­نین­ده تکجه قورتولوش یولونو اؤلوم گؤره­رک اؤزلرین اؤلدوردولر و «انتحار» تانینمیش بیر مئتودا چئوریلدی مصیبت­لر ایچینده آنلام­سیز یاشاماقدان قورتولماغا و انتحار قونولو چوخلو اثرلرده یاراندی. دوشونه­لیم کی نیهیلیسم ائورنسل(جهانی) ایدئولوژی­لر کیمی گئنیش صورت­ده یاییلیب انسانلار اونو منیمسه­سه­لر نه­لر اولار؟ بورادا وولترین سؤزونون درین­لیگین دوشونوروک. او دئمیشدی ایمان آدلانان اینام تام یالان­دیر آما «مقدس بیر یالان» و بونو یالنیز بئله دوشونه­بیلیریک؛ ایمان دوز یوخسا یالان اولدوغوندان یانا، بیر سؤیکه­نه­جک­ و سیغیناق­دیر انسانا و اونسوز یاشاماق چوخ چتین اولاراق هر انسانین ایشی­دئییل و بو همن دئمک­دیر: «الله­سیزلیق ان اییی مذهب­دیر آما آرادا بیر شرط: بوتون انسانلار فیلسوف اولسالار». منجه انسانی یاشادان ایمان یالنیز دین و مذهب دئییل. اولابیلر توپلومسال و انسانی اولکولر دین و مذهب ایمانی­نین یئرین دولدوراراق، انسانی یاشادالار آما بئله بیر اینام اولورسادا یئنه الله­سیز و دین و مذهبه ایمان­سیز اولکوچونون ایچینده نیهیلیسم بیر وسوسه اولاراق گاهدان باش قالدیریب اولکوسونه شوبهه­لندیره­جک. دئمک یالنیز الله و اونا اولان ایمانا گوجو چاتابیلمیر نیهیلیسمین.



[1] - Nihilism

[2] - Nihil

[3] - Positive

[4] - Atheism

[5] - Pantheism

[6] - Nationalism

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 4 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

بولاق بولاق اویما بولاق
آخیب کؤنلوم سویما بولاق
من کی یولون کسمه میشم
گل باغریمی اویما بولاق

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 10 AM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

حسرتی عمیق بر میراثی از دست رفته.                    

اؤتن هفته دیل کلاسیمیزدا هر جلسه­یه تای بیر قیسسا متن یازماق هامی­یا تکلیف کیمی بللَندیریلمیشدی و یئنه هر جلسه­یه تای بو قیسسا متنین یازماغینا قونو باخیمیندان هئچ بیر قیسقانجلیق یوخودو یعنی اؤیرنجی­لر یالنیز یازیب اوخوماق اؤیرشمک اوزره گؤره­ولی­ایدیلر کی بیر شئی یازسینلار. عادتا بو یازی­لار چوخ صمیمی و ساده جه بیر کیچیک خاطیره یا دویغویا عاید اولان بیر قونونو وورغولایاراق یئنی­جه تورکجه­میزده یازماغا باشلایان اؤیرنجی­لر یازدیقلارینی باشقا دوستلارایچین اوخویارلار. نه ایسه کئچن جلسه دوستلارین چوخو بیر شئی یازماماقلاریندان دولایی من بیرآز اینجیین کیمی اولموشدوم کی بو اورتادا سایین دوستوم سعید­بیگدلی جنابلاری «آنامدان بیر قیسسا شعر ائشیدیب یازمیشام بوگون، اونو اوخویوم» دئیه سوکوتو پوزدو. هامی «اوخو» دئیه سس وئردیلر و بیگدلی جنابلاری شعری اوخوماغا باشلادی؛

بولاق بولاق اویما بولاق                ایچ سویوندان دویما بولاق

یار گلیب سو دولدوراندا     ­­­          توت قولوندان قویما بولاق

بولاق سنده قوم اولایدیم              ارییه­یدیم موم اولایدیم

یار گلیب سو دولدوراندا              سو یئرینه من دولایدیم

بو بیر آنانین دیلیندن، آنا­دیلده اَن تمیز، اَن صاف و صمیمی دیلده سؤیله­نن ایکی بندلیک قوشما دوغرودان دوغرویا بیر شاه اثردیر. شعرین اوخوندوغوندا هامی بیر درین دویغویا جوماراق بو شعرین بیر شعر­­و­ادبیات اوزمانی اولان شاعر دئییل بلکی ساده­جه طبیعت اتگینده یاشایان خالقین دویغو اوزمانی اولان آنانین دیلیندن سؤیله­نیلدیگینه همن ساده­لیک و دوغاللیغا قایتاریر دینله­ییجی­نی و من گرچکدن بیلمه­دیم نه دئیم بو گؤزللیگین وصفینده نئجه کی ایندی­ده بیر شئی دئیه­بیلمیرم. یالنیز همن ساده­لیک و صمیمیتله دئیه­بیلدیم و ایندی­ده یازیرام کی «یاشاسین اؤز وطن­لرینده غریب قالان آنالاریمیز». بو قوشما بیر آنانین دیلیندن سؤیله­نیلدیگینده بیزی آنامیزا قایتاردی. آنا­دیلیمیزه، آنا­وطنیمیزه و.. آنا­دویغولاریمیزا. آما بیر آجی و آغو دادلی حسرت و غریب بیر نوستالوژی گلیر بو گؤزل دویغولار و آلقیشلارین آردیندان و دوروب دوشونمه­یه چاغیراراق درین فکرلره دالدیریر بیزی. بیر زمانلار آنالاریمیز یاشامین هر بیر میف و یؤنونه بئله تورکولر سؤیله­ییردیلر. بَلَک­ده اولان اوشاقلاری­نین لندی­سین توولاماقدان توتاراق عزیزلری اؤلنده آغی سؤیله­مه­یه کیمی آما ایندی دوروم نئجه­دیر؟ آنالارین نئچه فایزی­نین حالا حافظه­سینده یاشاییر بو گؤزل اوخشامالار، سانامالار، آغیت­لار و... سئوگی و حیات تورکولری؟ ایندی­سه آنالار «اؤز وطن­لرینده غریب» و یاد بیر قوش کیمی، مدرسه و تلویزیون بئیینلرینی بوش­ایله دولدوران و آنالاری­نین اَلیندن آلینان اوشاقلاری­نین تحقیرلی پوزلاری­نین اؤنونده مظلوم و دیلسیز- آغیزسیز قالاراق تورکو سؤیله­مه­یه جسارتلری یوخ و بلکی­ده تورکولری­نین چوخونو اونودوبلار آما یئنه­ده حالا واردیلار آنالار کی اؤز خلوتلرینده آلدادیجی و ایچی بوم­بوش تجدده اویان اوشاقلاری­نین گؤزوندن اوزاق تورکو سؤیله­یه­رک آغلاییرلار و بونا فاجعه­دن باشقا نه آد قویماق اولار کی بیر یاندان آنالارین بوتون دویغو و دوشونجه­لری و بیر سؤزده یاشاملاری بئله بیر آجیناجاقلی در ایچره کئچیر و دیگر طرفدن مینلرجه بئله بیر گؤزل سووخا(میراث) آرادان گئده­رک اونودولور. بلی! عینی حالدا کی بیگدلی جنابلاری­­نین آناسی­نین دیلیندن سؤیله­نن تورکونو ائشیتدیگیمیزده گؤزل دویغولارا دالدیق آما بو پروبلئملر و دردلری دوشونه­رک دری بیر نوستالوژی­نی دوشوندوک. بیر نوستالوژی کی باشاباش حسرت و دردی آنلادیر. عجبا! بو شهرده نئچه ایچی بوش و یالان تجدده آلدانیب اویمایان، بیگدلی جنابلاری کیمی گنج اوغول- قیزلار واردیلار کی آنالاری­نی یئنی­دن حیاتا قایتاریب بئله بیر بؤیوک سووخانین­دا آرادان گئتمه­یینه سون قویالار تورکولَرینی دیللَندیریب دینله­ییب دیندیرَرک؟  

9/9/1388

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 1 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

وطن دوشونجه­سی حبیب ساهرین شعرینده.

حبیب ساهر(1364-1282 هـ.ش)­دن سؤز آچارکن چوخ­دان­دا چوخ سؤز وار یازماغا و چوخ کشف اولونمالی حق­لر و حقیقت­لر وار بو شرق یئنی شعری­نین تمل داشلارین قویان­لاردان بیری اولان آیدین و شاعر حقینده. منجه ساهرین باره­سیده بیز سوچلو و متهمیک یعنی اونون حقینده بیز بؤیوک ظلم ائتمیشیک و ائتمکده­ییک چون کی اونون حیاتی،  اثرلری و یاراتدیغی ادبی مکتب قونوسوندا جدی آراشدیرما یاپیلیب و نئچه کتاب گرک یازیلایدی ایندی­یه دک و ادبیاتچی­لار طرفیندن اونون تورک ادبیاتی، اؤزل­لیک­له آذربایجان ادبیاتینا بوراخدیغی تای­سیز ائتگی آراشدیریلیب بلله­نه­یدی و مرثیه­چی­لر دئمیش­کن «حقی ادا» اولایدی بو آدلیم­لار زیروه­سینده یاشایان ایتگین شاعرین. تأسفلرله ایندی­یه کیمی بیر- ایکی کیچیک اثردن سووای، بو بؤیوک شاعر و متفکرین باره­سینده فورمالیته تعارف­لاردان یانا جدی و دقیق و گئنیش بیر آراشدیرما یاپیلماییب ساهر و اونون هوندور یارانیشی­نین باره­سینده، حال بو کی بو قونودا اَن آزی نئچه یئنی و جدی اثر گرک یارانایدی بو قونودا اؤزل­لیک­له بو آچی­دان بئله بیر آراشدیرمالار و تدقیق­لره، ایچینده اولدوغوموز ادبی دئوریمین حیاتی و چوخ گرکلی بیر احتیاجی وار. لاپ دوغروسو من بیر ادبیات اوزمانی(متخصص) اولمادیغیم و ادبی بیلگیمین آز اولدوغونا گؤره جرئت ائتمیرم ساهر و اونون کیم اولدوغو و تورک اؤزل­لیک­له آذربایجان ادبیاتیندا بوراخدیغی ائتگی­دن دانیشام آما بونو کسین­لیک­له دئیه­بیلیرم کی ساهر تورک و همی­ده فارس شعری­نی ایران­دا هم فورم و هم ایچ(محتوا) باخیمیندان دییشه­رک یئنی بیر ادبی سؤیلم یاراتدی کی بو یئنی سؤیلمین ائتگی­سی فارس ادبیاتیندادا آز اولمامیشدیر آما تأسفله بیز بو بؤیوک سؤیلیمین نه­ اولدوغو و نه­دن یاراندیغی­نی بلیرلتمه­میشیک و فارس­لاردا عادتا بئله بیر قونولاردا مطلق نانکورلوک ائدرلر اؤزل­لیک­له کی فارس شعرینده بو یئنی سؤیلمی یارادان  بیر تورک و تورکچو آیدین­دیر و ائله بونا گؤره­ یعنی حبیب ساهرین یوکسک ملی شعورو اولدوغو و اونلار ایسته­ین مطلق ائلینه بیر کؤله اولمادیغیندان دولایی، فارس ادبیات تاریخیندا ساهردن هئچ آد گلمیر و مازندرانلی نیما یوشیج فارس یئنی شعری­نین تمل داشین قویان تانینیر و تانیتدیریلیر حال بو کی نیمادان اؤنجه ساهر بو یئنی سؤیلمی هر ایکی  دیل­ده یاراتمیشدیر. دئدیگیم کیمی من ساهردن یاردان سؤیلم­دن دانیشماغا جرأت ائتمیرم و یالنیز بو بؤیوک شاعر و متفکره دویدوغوم متنت­دارلیغیمیزی بیلدیرمک ایسته­ییرم.

ساهرین شعرینده یئنی دوشونجه­لردن علاوه چوخ اسکی تئم­لرده بئله چوخ یئنی و چوخ فرقلی بیر بیچیمده بیانا گلیر. اؤرنگ­ایچین «جیغاتی»(سحر ایشیقلانیر،ص89) شعری کی نوستالوژیک خاطره و دویغولار و طبیعته  عایدیر، چوخ اسکی و تکراری بیر قونویا عاید اولدوغونا رغماً اوخودوقجا باشقا بیر صمیمیت و جانلی­لیق دویولور شعرده. بو صمیمیت و جانلی­لیق او قدر اوفاجیق و یوموشاق­دیر کی دئییب- یازماغی­دا بئله چوخ چتین گلیر انسانا. بیز بو قونولاردا چوخ شعرلر اوخوروق و ذوق آلیریق آما ساهرین بو شعرینده غریب بیر فرقلی­لیک دویوروق. بو شعرین فورم باخیمیندان گؤزل­لیگی هجایی اولدغوندادیر. بو شعر بیر بئش بندلیک قوشمادیر و قوشما اصولویجا مصراع­لار اون بیر هجالی(3-4-4) دیرلار. یئری گلمیش کن دئمه­یی گرکیر کی تورک شعری یوز ایل­لرجه دیوانی و عرب کولتور و اوخول­لار اساسیندا تحصیل آلان شاعرلریمیزین اَلی­ایله اؤز اصیل فورمو یعنی هجایی فورمودان آیری دوشموشدور و سونرالاردا فارس ادبیاتی ائتگی­سی­نین آلتینا گیریب، تورکجه شعرلر اولدوقجا عرب و فارس شعرینده داها آرتیق بنزرلی­لیک(شباهت) تاپمیشدیر و ساهر تورک شعرینی اؤز اصیل فورمو یعنی هجایی فورملارایله باریشدیرانلادان بؤیوک بیری­دیر.... آنجاق همن شعرده(جیغاتی) هجا و فورم گؤزل­لیگیندن یانا سؤزجوک­لرده چوخ یونولموش و یئرلی و همی­ده یئنی بیر آنلاملار داشیییرلار و بو مهارت­لرین هامی­سیندان آرتیق، قالب ائله گؤزل توخونوب بیربیرینه و دوشونجه­لر ائله اویغون یئرله­شیب بو یونولموش قاب­دا و بیر سؤکولمز بوتون(کل- کلیت) یارانیب کی بو بوتون یارادان ماتریال­لاری چؤزوب آییراندا داها او گؤزل­لیگی گؤرمک اولمور و شریعتی دئمیش کن «بیر گول­دور کی تشریح پیچاغی­نین آلتیندا سولور» و اونون گؤزل­لیگین همن بوتونلوگونده دویوب- دوشونمک اولور و بئله بیر اسکی شاعرلرین دئدیگیجه «سهل و ممتنع» یارانیش­ایله بیر سؤیلم اورتایا چیخارتماق ایکی نه­دن­دن آسیلی­دیر؛ دیل ساحه­سینده چوخ گئنیش بیلگی و سؤزجوک مهندس­لیگی و دوشونجه ساحه­سینده گئنیش و عین حال­دا درین دوشونجه، اؤزل­لیک­له گون گرکلی­لیک­لرینی دوشونمک و ساهرین بو هر ایکی ساحه­ده یوکسک بیلگی­سی واردیر و ائله بونا گؤره­ده فورم باخیمیندان  یئنی شعر یاراتماغا مهارتی اولدوغوندان علاوه دوشونجه باخیمیندان یئنی بیر سؤیلم یاراتماق باشاریسی­نا اَل تاپیر. ساهرین شعرلرینه آشیلادیغی یئنی دوشونجه­لر تام بیر یئنی یاشاییشی آلقیشلایاراق تمنا ائدیر و منجه اونون بو نئچه یؤنلو یئنی­لیگی آندیران شعرلری، دونیا یئنی شعری اؤزل­لیک­له فرانسه و تورکیه ادبیاتیندان الهام آلاراق یارانمیشدیر یعنی ساهر اؤز عصری­نین ایران­دا یاشایان شاعرلرین عمومیتنیه رغماً ائورَنسَل(جهانی، جهانشمول) گؤروشو واردیر و کیم اولدوغو و زمانین و مکانین هاراسیندا دوردوغونو دوشونور و همن ائورَنسَل گؤروشون اثرینده یارانان یئنی فرانسه و تورکیه ادبیاتی ایرماغیندان دویاسی­یا فایدالانیب. همن ائورنسل باخیشین اثرینذه ساهرده اؤزو و اؤز کیملیگی و اؤز وطنینه گوجلو بیر ماراق و دؤنوش حسی واردیر و ائله بونا گؤره­ده اونون ایران تورک ادبیاتینا آشیلادیغی یئنی تئم­لرین اَن اؤنملی­لریندن بیری وطن دوشونجه­سی و وطن سئوگی­سی­ و همی­ده وطنه عارض اولان مصیبت­لردیر.

ساهرین «سحر ایشیقلانیر» آدی­ایله یاییملانان شعر مجموعه­سی «ای آنا وطن» شعری­ایله باشلانیر. همن شعرده وطن «باشی بلالی»، «اولدوزو سؤنوک»، «قان طوفانی باشیندان آشان»، «موغانلی­سی و شاهسئونی غربته کؤچموش»، «قبله­سی ایتمیش»، «یاشلی گؤزلری» و ها بئله نئجه­لیک­لرایله تمثیل اولونور. بو چوخ رئال وصف­لردن علاوه، چوخ گؤزل سَمبول­لارایله­ده وطنین دورومو تصویر اولونور. بو سمبول­لارین ایکی­سی داها آرتیق آیدین و یول گؤسته­ریجی­دیر یعنی بو سمبولیک بؤلوملرده وطنین دورومو سمبولار ایچینده بیان اولور. شاعر وطنین ساپیلمیش­لیق(گمراهی) و تحقیرین بئله سؤیله­ییر؛

تبریز مرند خوی ایتیریب قبله­سین مگر

 هرکس ناماز قیلیر مشرقه ساری؟

بابک خلیه­لرایله دؤیوشدو اوزون زمان

باش اَیمه­ده خسرولارا ایندی اوغول­لاری

ساییلان شهرلر وطنین بؤلگه­لریندن اولاراق قبله­سین ایتیرمیش کیمی مشرقه ساری ناماز قیلیرلار. آما ایتن قبله هارادیر؟ مشرق­دن منظور نه­دیر؟ منجه قبله­دن منظور ملی قورتولوش و ملی سعادت یولو و مشرقدن­ده ایکی زاد اولابیلر؛ بیری تهران بیری­ده گئری قالمیش و استبداد و چئشیدلی فلاکت­لر آلتیندا یاشایان آسیا کی عمومیت­له او عصرین ادبیاتیندا «شرق» کلمه­سی­ایله تمثیل اولونوردو. بو ایکینجی گومان آردیندا گلن بنده باخاراق آرتیق گوجله­نیر، اوردا کی شاعر وطنه بئله اؤیود(توصیه) وئریر؛

مشرقده توز توتوبدور گونو غربه دؤن آنا

بیر باخ قیزیل شفق قیزاریب یاندیریر چیراق

گنونو توتولموش مشرقدن منظور تهران و اورادان باش توتوب گلن بلانی نظره آلساق دئمک اولور کی «چیراغی شفقده یانان» غربدن منظور تورکیه و اورادان گلن تورک و تورکلوک دوشونجه­سی و همی­ده یئنی­جه ایاق توتان آزادلیق و یئنی تورک مدنیتی موژده­سی­دیر. آما ایکینجی گومانی یعنی شرقدن منظور آسیا و اونون قات قات فلاکت­لی دورومون نظره آلساق، غربدن باش چیخاران گونش­ده آوروپا مدنیتی اولمالی­دیر. آنجاق هر ایکی حال­دادا وطنین چئشیدلی بلالارا توتساق اولدوغو و اونون ملی قورتولوش اوزره غربه اوز دؤندرمه­یی گرکمه­سی اؤنریلیر بو سمبولیک و گؤزل بیان­دا. بو آرادا بیر گؤزل سمبولیک بیان­دان­دا واز کئچمک اولماز و اودا وطن اوغول­لاری­نین خسرولارا باش اَیمه­یه مجبور اولماغی­دیر و بیز ایی­جه بیلیریک کی خسرولاردان منظور پان فارسیزم اساسیندا قورولوب و تورک وارلیق و کیملیگی­نین علیهینه امان­سیز ساواش آپاران پهلوی حکومتی­دیر یعنی «خسرولار» تئرمینی یابانجی و اؤزوده فارس شاهلیق حکومتی­نین سمبولیک بیانی­دیر.

«وطن ماتمینده» شعرینده تام رئال و ساده بیر دیل­ده وطنین باشینا گلن بلالاردان سؤز آچیر و تالانمیش وطنی، «سویوق قبرستان»، «اوردوسو دومان کیمی داغیلمیش»، «ائوی و قورقوسو ییخیلمیش» و آجلیق و اؤلوم­ایله دولو گؤرور و همی­ده بیلدیریر کی بو قاراقیش بیر قیسسا باهارین آردیندان گلدی و منجه او قیسسا باهاردان منظور بیر ایل­لیک ملی حکومتین دؤورودور اؤزل­لیک­له کی ساهره بو بیر ایل­ اؤز وطن و ملتی­نین اوغروندا آزادجاسینا آپاردیغی چالیشملارا گؤره بؤیوک بیر باهار ساییلیردی.

ساهرین «مندن سلام دئیین گؤزل تبریزه» شعری تورک ادبیاتیتندا  تبریزه حصر اولونان نوستالوژی ادبیاتی­نین زیروه­سینده یئر آلان شعرلردن­دیر. بو شعری اوخودوقدا دوغرودون­دا تبریزی دوشونن اوخوجونون گؤزلرین­ده یاش یبریکیر. یئری گلمیش کن دئمه­یی گرکلی­دیر کی نه قدر کی تبریز نیسگیل­لی و یارالی بیر اورک کیمی منیمسه­نیر، ائله او قدرده تهران «باش کند» آدلی شعرده چیرکین و سئویمسیز گؤرونور و بو سئویمسیزلیگی او کؤتو شهرین توپلومسال و سیاسال و اقتصادی دورومونون گؤرونتوسو داها جانلی و گوجلو گؤستریر. تبریزدن علاوه آذربایجانین چئشیدلی بؤلگه­لری و اونلارین گؤزل­لیک­لریندن­ده ساهرین شعرینده چوخ تئم­لر و اونلارا حصر اولونموش داها گؤزل بندلر وار. سهند، جیغاتی، تاتائو، اردبیل و سایر بؤلگه­لره عاید شعرلرده اونلارین گؤزل­لیگی یاد اولونور و بو شعرلرین زیروه­سینده «جیغاتی» و «خرم دره» شعرلری یئر توتور. «خرم دره» شعرینده بو کیچیک شهرین گؤزل­لیگی، گؤزل بیر شعرده بیانا گله­رک حکیم هیدجی­دن­ده یاد اولونور. دئمه­یی گرکیر کی ساهرین شعرلرینده نه جور کی وطن سئورلیک و آذربایجان اولان وطنین اؤزل­لیک­ و گؤزل­لیک­لریندن سؤز گئدیر، وطنین آدلیم و اونا قول­لوق ائدن فرزانه­لرین­دن­ده چوخ خاطیرلامالار و آغیرلامار وار. شاه چلبی، کوراوغلو، ستارخان، زینب پاشا، حکیم هیدجی، شهریار، فریدون ابراهیمی، صمد بهرنگی، سلیمان رستم، اوختای نابدل و ائله بونلارا تای کیمسه­لر کی ساهرین اؤزو کیمی اورک­لرینده وطن و ملت دردی داشیییرمیش­لار. ساهر دئدیگیمیز کیمی وطن­دن یاد ائدر کن اونون طالع­سیزلیگی و توتساق­لیق­لاریندان دانیشیر و بو توتساق­لیق­لارین باشلیغیندا یابانجی­لار اَلینه دوشوب ائلیناسیونا اوغراشماغیندان داد چکه­رک، «اوولداییر دلی یئل­لر» آدلی شعرینده «فارسلاشان آغالار ساتدیلار گؤزل یوردو»(همن، ص64) دئییر و بو مصیبتین اَن آجی درجه­سی­نی «سورگون» آدلی شعرین بو بندلردینده آندیریر؛

..... سورگون آزغین معلمه

یورد وئردیلر کارونسرا بوجاغیندا

هیسلی بیتلی غملی داخما

اود یوخودو اوجاغیندا

آنلاتدیلار؛

گئت مکتبه اوشاق اوخوت

درسدن سونرا دؤن ائوینه

خوشدور داخما

قارانلیقا غرق اولوبان

پارلاق قیزیل گونه باخما

«یاد»­ا قول اول

درده آلیش

فارسجا دانیش

اسیرلیگی درویشلیگی تلقین ائیله

اوشاق­لارا!(همن، ص183)

آما بونلارین هامی­سیلا بئله، وطن مسأله­سی ساهرین شعرینده و شاعرین وطنی اولان اؤلکه­نین دورومو تام و تمام شکیلده «خارابا مستعمره»(همن، ص98) آدلی شعرده تمثیل اولونور. «خارابا مستعمره»­دن منظور همن شاعرین وطنی یعنی آذربایجان­دیر. منجه بو شعرین اؤزونو اخوجولارین گؤز اؤنونده قویوب اونلارین اؤز اوخوماغی­ایله فکرلرینه وا قویماق منیم بو شعره ایضاح یازماغیمدان داها یاخشی­ و شاعرین وطن سئوگی­سی و وطن دردینی داها آرتیق دوشوندوروجو اولابیلر.  ایندی­سه همن شعر:

مستعمره اولموشدو

بوگون اودلار دیاری

وئریلمیشدی اوغرویا

خزینه­نین آچاری

اسیر «ارک»­ین اوستونده

اوچ رنگلی بایراغا باخ!

هیکلی­نی ابلسین

آیدینلادیر چلچراق

دور تهرانا ناماز قیل!

حجازدئییل قبله­گاه

ایکی ربین وار ایندی:

گؤی­ده تانری یئرده شاه

شاه یانکی­نین قولودور

سنده شاهین قولوسان

فخر ائت ایگیت! اوتانما!

فارسجا دانیش! سویون دان!

یوردون چؤله دؤنوبدور

اودو سؤنوب اوجاغین

حاکم اولموش سنه یاد

یاناکی قوی پاپاغین......                   

اؤرنک چکیلن شعرلر بو مجموعه­دن گؤتورولموشدور: ساهر، حبیب، سحر ایشیقلانیر، آذربایجان خلق مدنیتی اوجاغی، 1358.                                 سون.     

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

«دونیانین عشقی آنلادان أن گؤزل حیکایه‌سی» جمیله رومانینا اؤتری بیر باخیش.

 

اورتا اوخول­دا اوخودوغوم زمان­لاردا دونیا خریطه‌سین سئیر ائدرکن، بعضی بؤلگه‌لر نظریمده چوخ اسرارلی و بویوله‌دیجی(سحرآمیز) گلردی. همیشه بو اؤزل بؤلگه‌لری بیر تورلو، اؤز ذهنیمده تصویر ائتمه‌یه چالیشاردیم و اونلاردا یاشایان انسان­لاری باشقا بؤلگه‌لرین انسان لاری‌ایله چوخ فرقلی انسان­لار بیلردیم. بو بؤلگه‌لرین أن سیرلی و أن بویوله‌دیجی‌سی، قفقاز و تورکیستان‌ایدی. بؤیودوکجه بو ایکی بؤلگه‌یه آرتیق ماراقلانیب و اونلاری داها آرتیق تانیماغا چالیشدیم و قضادن اؤز عنعنه و یاشام میف‌لریمیزینده چوخونون کؤکون اونلاردا تاپدیم و هر زمان بو ایکی آنا بؤلگه‌میزین آددیم آددیم گزمه­گینین حسرتین اورگیمده داشیدیم. بؤیوک بابالار و آتالاردان بیر حیکایه اولاراق ائشیتدیگیم حیات حیکایه لری اونلاردا جانلی‌جانلی یاشاییردی. دوغاللیق، کؤچری یاشاماق، آت بئلینده یام‌یاشیل یاماج­لاردا آلیجی بیر قوش کیمی قاناتلانماق، اووچولوق، ترلان اوچورتماق، باشی دومانلی داغ لارین اتگینده اوبالارین بولاق‌لاری باشیندا سئودالانماق..... و بابالاریمیزیندا بئله خاطیرلامادیغی خاطیره؛ آت اوستونده قیمیز ایچمک! چاره سیز قالاراق کیتاب لارا دالدیم بو افسانه کیمی خاطیره‌لره چئوریلن حیاتی یاشاماغا. بو گرچک و دوغال حیاتی چوخ بؤیوک یازیچی‌لار، رسام‌لار و... یازیب- یارادان‌لار اؤز اثرلرینده عکس ائتدیریبلر، آما بو اثرلرین بیر نئچه‌سی دوغرودان دوغرویا ابدی بیر یارانیش اولاراق، ایندی بیزیم رؤیالاریمیزدا قالان حیاتی تام آخیجی‌لیق، ساده لیک و دوغاللیقلا جانلی‌جاسینا یاشادیبلار. تورکیستاندان قفقازا بیر قیسراق باشی کیمی اوزانان، توپراق‌لاردا سویداش اولاراق، یاشایان توپلولوق لارا عایید اولان بو دئییلن یاشام میف‌لری اونلارین اؤز ایچیندن قالخان یازیچی لاری‌نین قلمینده جانلانیر. او جمله‌دن «قیرقیز» توپلولوغونون حیاتی بو تورک سویلو توپلولوغون دونیا شؤهرتلی یازیچی‌سی، رحمتلیک «چنگیز آیتماتوو»ون اثرلرینده یاشایاراق، دونیا سوییه‌سینده سؤیله‌نیلیب- سئویلمکده‌دیر. آیتماتووون اثرلرینده تام و تمام بیچیمده قیرقیز روحو یاشاییر. هویرات، چالیشقان، چیلغین، دایاناجاقلی، آزاد و عصیانکار بیر روح.  عئینی زماندا آیتماتوو گون اولای‌لار و گرکلی‌لیک‌لری و اونلارین قیرقیز خالقی‌نین حیاتینا بوراخان ائتگی‌لریندنده غافل‌دئییل. اؤرنک اولاراق،«گون وار عصره برابر» رومانی‌نین «مانقورت» حیکایه سینده تورک- قیرقیز حیاتی و کیملیگینی تام درجه‌ده یاشادارکن، بوگون تورک توپلولوق لارینا عارض اولان أن بؤیوک درد یعنی «ائلیناسیون» مسأله‌سین گرچکدن تای‌سیز بیر شکیلده تمثیل ائدیر و «مانقورت» نه تک بیر حیکایه بلکه بوتون تاریخ بویو، دونیانین هر بیر یئرینده اؤز کیملیگیندن چیخاریلمیش انسانین سیمبولونا چئوریلیر. بو یازی‌نین آماجی آیتماتووون اثرلریندن بحث ائتمک یوخ، بلکی اونون «لویی آراقون» دئمیش‌کن«دونیانین عشقی آنلادان أن گؤزل حیکایه‌سی» جمیله آدلی رومانینا اؤتری بیر باخیش‌دیر، آما نه‌ایسه آیتماتوودان سؤز آچارکن او قدر سؤز وار یازماغا‌کی حاییف‌دیر أن آزی بو سؤزلره قیسساجا بیر توخونمایاق. «جمیله» رومانیندا اوست سطیرلرده دئدیگیم اؤزللیک‌لرین هامی‌سی تام گؤزللیکله یاشاماقدادیر. جمیله بؤیوک شاه‌لار و شاهزاده‌لر ‌دئییل، ساده‌جه بیر تورکیستانین اورگینده قیرقیز- قازاخ سینیرلاریندا تالاسین«کورکورؤؤ» کندینده یاشایان قیرقیز قیز- اوغلانین سئوگی حیکایه‌سی‌دیر، آما یئنه جمیله ساده‌جه  تکراری بیر عشق حیکایه‌سی یوخ، بلکی تام بدیع بیر شکیلده قارشیت‌لار آراسیندا قار آلتیندان باش چیخاران قار چیچه‌یی کیمی بیر عشقین حیکایه‌سی دیر.

رومانین اولای‌لاری ایکینجی دونیا ساواشی‌نین أن گرگین چاغ­لاریندا(1943.م.س) اوز وئریر و چوخ جانلی خاطیره کیمی بیر گنج عسگرین دیلیندن‌کی او زمان­لاردا 13یاشیندایمیش سؤیله‌نیر. سانکی بو حیکایه‌نی سؤیله‌ین گنج، آیتماتوو اؤزو دور و آیتماتووون یاشام تاریخینه دقت ائتسک، بو گومان داها آرتیق گرچکله‌شیر. آیتماتوو بو رومانی 30 یاشیندا‌ ایکن(1958م.س) یازیب و دئدیگیمیز کیمی رومانین اولای‌لاری 1943.م.س اوز وئریر، یعنی او زمان‌کی آیتماتوو 15 یاشیندایمیش. کیم نه بیلیر؟ بلکه ده آیتماتوو همن زمان لاردا بو حیکایه نی اؤز گؤزو ایله گؤرمه‌سه‌ده، اؤز بیر یاشیت- تاییندان ائشیده‌رک اونو بو تور بدیع شکیلده بوتون دونیایا تانیتدیریب. آنجاق جمیله رومانی قیسسالیغینا رغماً، قیرقیزلارین حیاتیندا بیر عصرین گوزگوسو دور. ساوییئتین تورکیستان خالق لارینا غلبه چالدیغی، کالخوزلاردا چالیشماق مجبوریتی، استالینین دمیر چکمه‌لری آلتیندا، چوخلو عنعنه‌لر و او جمله‌دن کؤچری یاشاماقدان واز کئچمک، تانیمادیغین دؤولت‌لرله بیلمه‌دیگین ندن لر و آماج لارا گؤره اوز وئرن ساواش‌ایچین کیشی لرین عسگر و قادین‌لارین یاردیمجی اولماق عصری و تماماً بئله گرگین ساواشلی حیاتین ایچینده یئنه تکجه قالان تسلی؛ عشق!

کالخوزدا ایشله‌ییب یاشاماغین چوخ زور و سارسیدیجی اولدوغونو یالنیز آیتماتوو کیمی قیرقیز بیر گنج سؤیله‌یه‌ بیلردی. «بیز بو سؤیوش لری (کالخوز باشچی‌سی‌نین سؤیوش لری) ائشیده‌رک اورگیمیز ده دولوردو. نه‌دن بو کیشی بیزه بئله قیزیر(حیرصله نیر)؟ بیز بو بوغدالاری دنه دنه اکمیشدیک. قادین لار و قوجالاریمیز اونلاری زمی‌لرده سووارمیشدیلار و باغری‌لاری قان اولاراق اونلاری بویا- باشا گتیرمیشدیلر و یای‌دا دا بوغدا بیچن ماشینین ایشدن دوشدوگونه گؤره، دسته‌لری قیزمار گون ایستی‌سینده داغ اولان اوراق‌لار ایله اَل لری یانا-‌یانا بیچمیشدیلر و حتی خیرداجا اوشاق لاردا آنالار ایله برابر یانغین یای گونونون آلتیندا بیر دنه بیر دنه بوغدا سونبول‌لرین دؤشورموشدولر.....». بئله بیر دورومدا جمیله‌نین ائشی(أری) صادق بیر عسگر اولاراق، جبهه ده دیر و یالنیز هردن بیر مکتوب گؤنده‌ریر عائیله‌سینه و مکتوبلاری‌نین هامی‌سی بیزیم قدیم عسگر مکتوب لاریمیز کیمی فورمالیته و تکراری اولاراق، «هامی‌یا سلام یئتیرین» یازیر و یالنیز مکتوبون سون جمله‌سی قادینی جمیله یه عاید دیر؛ «ائشیم جمیله‌یه‌ده سلام یئتیرین». جمیله عصیانلی، گؤزل، چیلغین و اینجه روحلو گلین اولاراق، بئله بیر حیات اورتاغین سئومیر. او دلی‌جه‌سینه سئویب- سئویلمک ایسته‌ییر و بو سئودانی«دانیار» آدلی بیر جبهه‌دن گئری دؤنموش غریبه اوغلاندا گؤره‌رک، اونونلا سئودالاشیب سئویشیر و عشق‌ ایله عقل آراسینداکی قارشیتی قابارداراق، اوخوجونو دلی‌لندیریر. یاخشی خاطیرلاییرام کی یونیوئرسیته‌نین ایلکین ایل‌لرینده بو رومانی بیر قیز آرخاداشیما وئردیم اوخوسون و سونرا بو رومانین باره‌سینده دانیشارکن، او جمیله‌نین سئوگی‌سین خیانت آدلاندیراراق، اونو سوچلادی آما من او گون دئدیم و ایندی‌ده دئییرم‌کی، کیشی و قادین آراسیندا سئوگی‌سیز اورتاق یاشاییش هئچ نه‌یه دَیمز و ایندی ائله بو آن، چوخ قادین لار وار‌کی ائش لری‌ایله اورتاق یاشاییر و باشقاسی ایله سئویشیرلر، آما خیانت اتهامی‌نین قورخوسوندان هئچ زمان بو ایکینجیکلی حیات لاری‌نی بللندیرمیرلر. منجه او سئوگی یاساق، سوچ و خیانت‌دئییل، بلکی اونو گیزله‌دیب ائشینی عؤمور بویو آلداتماق خیانت دیر. آما جمیله بو بوش اتهام و سوچلانماقدان قورخمایاراق، سئوگی‌سی‌نین طرفینه گئتدی. او ذوق‌سوز اورتاق یاشاییشی سئومیردی و ایکینجیکلی یاشاماق خیانتی‌نین آلتینا گئتمه‌دی و تام جسارتله بو ایکی‌سیندن(سئوگی و ذوق‌سوز اورتاق یاشاییش) بیرین سئچدی و اودا اورگی‌نین نداسی و ایستگی‌ ایدی. بو اورتادا حیکایه‌نی سؤیله‌یه­نین‌ده چوخ سؤزلری وار دئییلمه‌گه. گنج عسگر کی جمیله‌ ایله دانیارین تای‌سیز سئوگی‌سی‌نین راوی‌سی‌دیر و اونلارین ماجراسین یاخیندان گؤرموشدو، جمیله‌نین قاینی دیر(جمیله‌نین ائشی صادقین اؤگئی قارداشی) و بو حیکایه‌نی گؤردوگونده 13 یاشیندایمیش. او جمیله ‌ایله دانیار سئویشدیگی آنلاری چوخ سئویب و آلقیشلاییرمیش، آما بو ایکی سئودالی بیر آخشام گیزلینجه کندی ترک ائتدیگینده، اؤز حالینی درک ائدیر یعنی اؤزو بیلمه‌دن جمیله‌یه وورغون اولدوغونو. بیر طرفدن چوخ سئویر‌کی جمیله دانیار ایله برابر یاشاماق اوزره کنددن قاچیب، کؤهنه سنت‌لرین دوزاغیندان قورتولالار، آما دیگر طرفدن اورگینده جمیله‌یه گیزلین و حس ائدیلمز بیر دویغونو یاشادیر‌کی اونلارین کنددن چیخیب گئتدیگینده آنلاییر بو دویغونون عشق اولدوغونو! ساکی[1] اونلار کنددن چیخارکن آردیلاریندان دوشه- قالخا قاچیر و آغلاییب باغیراراق، جمیله‌نی چاغیریر آما اونلارین قورتولوشوندان موتلو دور و ائله بونا گؤره‌ده اسکی‌دن واریدیغی رساملیق استعدادینی بوتون وجودو ایله ایشله‌دیر و او ایکی سئوگیلی‌نین کندین گؤزل گؤرونتولو بیر پاییز آخشامیندا ایتگین گئتدیک لرین کیچیک بیر بوم اوسته رساملیق هنری‌ایله جانلاندیریر و هر زمان بو بوما گؤز تیکه‌رک، اوفاجیق بیر سئودانی یاشادیر اورگی‌نین مینیک بیر یئرینده....

جمیله سئوگی‌سیز بیر ائولنمک دوزاغیندان قاچیب، قورتولور آما ائله ایندی جمیله‌لر وار‌کی سئوگی‌سیز اورتاق یاشاماغا محکوم، یوخسا اؤزلرین بئله بیر حیاتدان اؤلومله قورتارماغا مجبوردولار. جمیله‌نی اوخویارکن، چوخلو سؤزلر ایچیمده دوغولدو یازماغا، آما هامیسی­نی‌دا یازماق اولاسی‌دئییل؛ نییه‌کی عقل‌ایله عشق مجادله‌سی گرچکدن سؤیلنه‌ بیله‌سی‌دئییل. بوتون اوخوجولاردان ایسته‌ییرم‌کی جمیله رومانین اوخویوب، اؤز سئودیک­لری بیچیمده دویسونلار بو «دونیانین عشقی آنلادان أن گؤزل حیکایه‌سینی».   

 



1- «ساکی» آذربایجانین چوخ بؤلگه‌لرینده بیر یئرلی سؤزدور و من اونو تورکیه تورکجه‌سینده ایشله‌نن «اویسا»(فارسجا: اگر چه) کلمه‌سی‌نین یئرینه ایشلتمه‌یی اویغون گؤرورم.

چاپ اولونموش: زنگان، بایرام آیلیق درگی سی، شماره ۲۵، اردیبهشت ۱۳۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 8 PM  توسط سید مرتضی حسینی  | 

مطالب قدیمی‌تر